۱۳۸۶ اردیبهشت ۲۶, چهارشنبه

خسته ام



من دارم مرگ را خلاصه می کنم در نفسهایم که تو فکر کنی من زنده ام ... !


۸ نظر:

خواننده گفت...

ما سال ها ست که مرده ایم مگر نمی بینی

ماژو گفت...

توضيح اين ستاره رو كجا بخونيم كه فكر كنيم تو زنده‌اي؟ با نفسهامون براي لحظه‌ي مرگ وارون‌شمار مي‌كنيم؟

soroor گفت...

زیبا بود... هر آنچه باید گفته شود، گفتی...

همین جوری واسه تنوع گفت...

خوش است خلوت اگر یاریارمن باشد
نه من سوزم و او شمع انجمن باشد
من آن نگین سلیمان به هیچ نستانم
که گاه گاه بر او دست اهرمن باشد
روامدار خدایا که در حریم وصال
رقیب محرم و حرمان نصیب من باشد

من گفت...

زیبا است

اگه ..... گفت...

کاش دختر بودم

مریم گفت...

خسته ام از تلخي شب
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
تو طلوع زندگی باش؟؟؟؟؟!!!!!!

نسیم گفت...

سادگی مرا ببخش که خویش را تو خوانده ام...
سادگی مرا ببخش که دلخوش از تو بوده ام...
گناه از تو بود و من نیازمند ببخشم
چرا که من در ابتدا تو را ز خود نرانده ام...