هیچکس
با هیچکس
سخن نمیگوید
که خاموشی
به هزار زبان
در سخن است.
شبانه_ ابراهیم در آتش/ احمد شاملو
شش هزار کیلومتر دورتر
از پشت میزم
در ۴۶ درجه و ۳۱ دقیقه شمالی٬
میان میلیونها آدمک
دنبال تو میگردم.
گمان میکنم
زیر دست دندانپزشک نشستهای لابد
نگرانت میشوم
- درد دارد آیا؟-
کاغذ نیمه سفید رها شده روی میز
با پوزخند به دیگری اشاره میکند
کاغذ مچاله شده و به سطل زباله تبعید میشود.
همه ساکت می شوند.
دسته کلید به خودکار سیاه نگاه میکند
آرام میگوید :
"میبینی
او که نباشد
اینجا نیست
هیچ جا نیست"
توی مترو دخترک خودش را به شکل چندشآوری چسبانده به شکم مرد. سرش حتا به سینه اوهم نمیرسد. دستهایش را دور کمر مرد حلقه کرده و صورتش را به آنطرف برگردانده که مبادا به نشانه سلام سری برای من تکان دهد. یادم میآید جایی خوانده بودم "اکثر مردم دوست دارند با آدمهایی که هم قد و اندازهٔ خودشان باشند دوست شوند، چون اینطوری گردنشان اذیت نمیشود. البته اگر بحث عشق و عاشقی در میان باشد موضوع فرق میکند چون در آن حالت، تفاوت سایز خیلی هم به نظر طرفین جذاب میرسد. معنیاش این است: من همه جوره با تو کنار میآیم."* بگذریم. چرا گفتم چندشآور؟ اگر الهام اینجا بود این صحنه برایش کلی هم زیبا بود. به خودم گیر دادم که چرا فکر کردم این صحنه چندشآور است. فکر میکنم به اینکه خودم این روزها از صبح تا ظهر و از ظهر تا شب منتظر میمانم تا فقط صدایش را بشنوم. باز میگویم خب این فرق میکند. راضی نمیشوم اما. مترو از ایستگاه یونیل-مولین حرکت میکند. این هم شد اسم؟ زبانت زبان فرهنگ و ادبیات و فلان و فلان باشد و اسم ایستگاه را بگذاری یونیل-مولین. احساس میکنم دستی شانه ام را فشار میدهد ومیگوید گیر دادیها. پاشو بساطت رو جمع کن رسیدی. از مترو میایم بیرون و به سمت دانشگاه راه میافتم. ساعتم را نگاه میکنم و حساب میکنم چند ساعت دیگر باید برای شنیدن صدایش منتظر بمانم. هیچ چیز اما به نظرم چندشآور نیست. یادم باشد اگر روزی دخترم از من پرسید، به او بگویم عشقی اگر باشد، درست در همین نقطه "او فرق میکند" اتفاق میافتد.
*هیچ کس مثل تو مال اینجا نیست/ میراندا جولای
خود خستهام را میاندازم روى يکى ازصندلیهاى قطار. کيفم را میگذارم روى صندلى روبرويى تا چشمهايم توى صورتک کسى نيفتد.
قطار آرام از ايستگاه ميگذرد. ناگزير آدمهاى توى ايستگاه از جلوى چشمهايم رد می شوند. آدمهاى شاد آدمهاى تنها، آدمهاى غمگين آدمهاى تنها، آدمهاى منتظر آدمهاى تنها، آدمهاى زيبا آدمهاى تنها، آدمهاى زشت آدمهاى تنها، آدمهاى خسته آدمهاى تنها، آ دمهاى تنها آدمهاى تنها...
شهرهاى بزرگ را همين آدمهاى تنها ساخته اند. تمام راههاى ارتباطى را آدمهاى تنها ساخته اند. چه کسى جز تنهاترين مهندسين دنيا مى تواند سالنهاى انتظار به اين باشکوهى بسازد؟ بىدليل نيست بوى تنهايى توى شيکترين فرودگاههاى دنيا هم توى دماغت میزند. تمام قطارهاى تندرو را آدمهاى تنها ميسازند. حتى اديان زاده ذهن تنهاترين آدمها بودهاند.
گوينده قطار ايستگاه بعدى را به سه زبان اعلام مىکند و براى همه مسافرين به سه زبان سفر خوبى آرزو مىکند. سه زبان هيچ گاه کمکى نخواهد کرد. بايد به تعداد آدمهاى تنهاى دنيا زبان بدانى. مگر تا به حال چند نفر از صد ميليون نفرى که زبان مادرىات را مى دانند حرفهايت را آنچنان را تو گفتهاى، شنيده اند. مگر نه اينکه من حروف خودم را به هم مىچسبانم و تو حروف خودت را میخوانى.
اين جهان هرگز دهکدهاى کوچک نخواهد بود. اين هواپيماهاى غولپيکر هرگز کسى را به تو باز نمى گردانند. هر کس که روزى رفته است ديگر هرگز باز نمىگردد. حالا گيرم که با کوچکترين حرکت انگشتت تازهترين لبخندهایت را براى صدها نفر فرستادى، اشکهايت را با چه کسى به اشتراک ميگذارى؟
نه، ما آدمها هرگز به هم نمىرسيم.
بهش میگم، زندگیت رو مفت نفروش. بگرد دنبال آدمش. میگم عاشق آدم روبراه زیاده، کسی رو پیدا کن که رفیق روز داغونت باشه. کسی که حس کنی تو و آرامشت رو بیشتر از هر کس و هر چیز دیگه میخواد. کسی که اگه گره تو کارت افتاد، پات وایسه...
میگه نیست همچین آدمی...
میگم هست. وقتی از دستت رفت بعد میفهمی که هست، بود...