۱۳۸۹ خرداد ۱۴, جمعه

تنهاییِ بدون ویرایش

تنهایی، تنهایی است. این دنیا با همه بزرگیاش آن قدر کوچک و با همه کوچکیاش آنقدر بزرگ هست که هر جا باشی تنهاییات با تو باشد.

همان تنهایی که یک روز تو را از خانه کودکیهایت می برد میان مردمان با ساکهای در دست و لابلای بوی روغن و کالباس سوار اتوبوسهایی می کند که بیست ساعت تمام، سرت را به شیشهاش بچسبانی و بروی جایی که دور باشد. که شهر تو نباشد. که ذهن خیابانهای رنگیاش کودکیهای خاکستری تو را به خاطر نمی آورد. شهری که بعدها می گویی آنقدرها بی معرفت بود که بعد چهار سال، تو را با یک بغض بی پاسخ از خود براند.

تنهایی، تنهایی است. اتوبوس‍های سفید و قرمز جایش را به قطارهای سبز رنگ و رو رفته می دهد ولی تنهایی هنوز همان تنهایی است و تو حتی نمی دانی چند شب را تا صبح از توی قطار به چراغهایی زل زده بودی که همیشه بی دلیل دوستشان داشته ای. این شهر بزرگ با همه خیابانها و بزرگراهها پر است از میلیونها آدمی که با هم اند و تنها. برای همین این خیابان ها تو را خوب می شناسند. حالا می توانی بین چند هزار آدم از زیر سایه درختان پیر ولیعصر بگذری و تنهایی ات را زیر لب زمزمه کنی. یا حتی یک جایی روی این همه پل پیدا کنی و تنهایی ات را فریاد بزنی. توی خیابانها، ماشین ها و متروها مردمانی می بینی که می آیند، می روند، می خندند، فریاد می زنند و حتی گاهی عاشق می شوند، ولی باز تنهایند.

قطارهای سبز رنگ و رو رفته جایش را به هواپیمای غول پیکر می دهد ولی تنهایی هنوز همان تنهایی است. چشمهایت را که باز کنی می بینی یک روز فقط با دو تا چمدان سیاه پر از بیست و چند سال زندگی، آنجا توی سالن آن فرودگاه رها شده ای. و تو شاید نمی دانی آدم چقدر دوست دارد وقتی از جایی که هر چه نه، وطن اش است برای شاید همیشه می رود، خودش را بیاندازد توی آغوش کسی و فارغ از تمام چشمها تمام خستگی اش تمام تنهایی اش را زار گریه کند، و هرگز نخواهی دانست چقدر سخت است لابلای این همه آدم که خودشان را انداخته اند توی آغوش کسی و اشک می ریزند تو تنها کسی باشی که بدون حتی دست تکان دادن برای کسی از این جا می روی.

چه فرقی نمی کند زیر کدام آسمان باشی. تنهایی، تنهایی است. این دنیا با همه بزرگی اش آن قدر کوچک و با همه کوچکی اش آنقدر بزرگ هست که هر جا باشی تنهایی ات با تو باشد. بعدها خیلی زود یک روز می فهمی سنگفرش این خیابان های غریب برای تنهایی های تو ساخته نشده شاید. یک جایی گوشه دلت آرزو می کنی کاش الان یک جایی روی آسفالت داغ خیابان های "شهر خودت" بودی. و روی این "شهر خودت" جوری تاکید می کنی که یادت باشد توی این دنیا هنوز جایی هست که اگر چه دور، همیشه "شهر خودت" هست. آرزو می کنی به جای کافه های اوریجینال آرکادی زیر آفتاب بهاری روبروی دریاچه ژنو، با یک لیوان پلاستیکی و چای کیسه ای گوشه از تریای پر از دود شریف نشسته بودی. تو دوری، زمان می گذرد و اما این خاک هرگز تو را نخواهد شناخت. حالا بعد از این همه سال سهم تو از تمام زندگی این می شود که یک جای دور، کنج اتاقت جلوی لپ تاپ چمباتمه زده باشی و با کلیدهایی که زبان مادری ات را به یاد نمی آورند تنهایی ات را بنویسی...

۳ نظر:

maryam گفت...

kash mishod hich vaght adama tanha nabashan...gahi az tars tanhaee be jaee ya kasi panah mibarim ke badan mifahmim tanhatar shodim...omidvaram en hesse tanhaee belakhare ye ruzi tanhat bezare...

! گفت...

دختران شهر
به روستا فکر می کنند
دختران روستا
در آرزوی شهر می میرند
مردان کوچک
به آسایش مردان بزرگ فکر می کنند
مردان بزرگ
در آرزوی آرامش مردان کوچک
می میرند
کدام پل
در کجای جهان
شکسته است
که هیچ کس به خانه اش نمی رسد

محمد گفت...

ذات آدمی تنهاست یعنی روی ROM اش اینو نوشتن!
به نظرم خیلی مهم نیست کجا به دنیا اومدی یا شهرت هست، لپ کلام رو شاملو گفته که موطن آدمی در قلب کسانی هست که دوستش می دارند...
;)