۱۳۸۶ دی ۲۶, چهارشنبه

سرخ، و سفید

ببین

-فقط-

این سرخی

نشسته بر دستانت

پایان داستان من است

و تو اما

چگونه سپید مانده‌ای

هنوز...

۴ نظر:

آ.گ گفت...

در کوله بار غربتم یک دل از روزهای واپسین مانده است. یک کوله بار از خاطرات و یک چشم بارانی. ولی تنها همین مانده است!

corpus گفت...

صدای سنگ قبر من و دستهای زخمیت
نماز میت و قنوت و قبله ی قدیمیت
منی که چنگ می زنم به خاک و غسل می کنم
و خاطرات درهم تو را درست می کنم
تو اعتراف می کنی به آخرین گناه من
و من حلال می شوم درین نبرد تن به تن
نشانه می روی شقیقه را خلاص می کنی
به جرم اینکه عاشقت شدم قصاص می کنی
بیا و خنجری بزن و رو سفید کن مرا
بخاطر خدا بیا .... بیا شهید کن مرا
خلیل من تو پا به پای شعله سرد می شوی!
دوباره توبه می کنی دوباره مرد می شوی!

با شهدا گفت...

سلام خسته نباشی وبلاگ خوبی داری
امیدوارم موفق باشی

داش علی گفت...

خوب می فهمم چی میگی !!! آخه هم دردیم !