۱۳۸۶ دی ۲۴, دوشنبه

ینروزها حال عجیبی دارم. کم می خوابم و بد...

یکی دو روز قبل با کابوس این کلمات از خواب پریدم:

جنگ نبود،

سرد بود.

مرد نداشت،

ننگ بود... !

۱ نظر:

آ.گ گفت...

اینجا تو بیماری و بدون هیچ پرستاری در بستر زخم جان می دهی. در این کویر می توانی تا بی نهایت را ببینی. هموار هموار و اين همواري مرا با خاطرات جانگدازي قرين مي كند كه تا مغز استخوانم را مي سوزاند.