۱۳۸۵ بهمن ۲۳, دوشنبه

سایه

 


این نور که هر صبح چشم هایم را می سوزاند


کلاغ خسته ای که از هراس حضورم می پرد


و سایه طنابی که شبها دور سرم تاب می خورد


هشدارم می دهند شاید،


                                  به زنده ماندن...


 

۱۲ نظر:

خودم(نوشین) گفت...

رستگاریم ... و سعادت مند ... زیرا هنوز بر گستره ی وجودمان پا نشینی برای گنجشک عشق باقی ست ...

شراره گفت...

سلام
زنگ خطر ها را بايد خفه كرد!!!

مجتبی گفت...

سایه طنابی که شبها دور سرم تاب می خورد !!

E.Ennas گفت...

هر بار كه رازي گره در گره
در شعور منور شب به ناگاه گشوده شود
در تولد بودا گونه اي خواهي آموخت
تا روزهاي سترون را
بر هوش شبهاي بلند وصله زني

ساعت صفر گفت...

شاید زندگی...

خَس گفت...

برای زنده ماندن حتی هشدار هم لازم نیست ... !

خاک گفت...

شایدم به...

می فهمم این حس ها رو ...می فهمم

بیگانه گفت...

یه کم قوی تر باشین.توکل کنین.

از بهر دفع غم به کسی گر بری پناه
هم غم به جای ماند و هم آبرو رود

خدا تنها کسیه که هر چی از درونمون بهش بگیم،در نظرش کوچک نمی شیم.

دئنا گفت...

زندگی دایره‌ای‌ست

دایره‌ای؛ در بین گوشه‌های زنگ

تا زنگ که بزند

از زنگبار!

نیره گفت...

چرا با من قهر کردی؟

محمدرضا گفت...

من ؟
با کی ؟

محمدرضا گفت...

با کسی غیر خودم قهر نیستم، کمتر می خوانم. همین ...