۱۳۸۵ تیر ۲۲, پنجشنبه

ماه و تگرگ

 

" و کسی نیست که...


 شاید بشه خیلی چیزا رو باهاش قسمت کرد. گاهی وحشتم می‌گیره... دیروز رفته بودم دانشگاه. تگرگ می بارید. از قطار که پیاده شدم ضربه‌هاشو حس می‌کردم. بزرگ بود و سنگین.. مثل دلتنگی من."


راستی، من دیشب اینجا یه چیز تازه فهمیدم . نیمه شبا که از کوچه بلند پشت دانشگاه رد می‌شم اگه چشامو یه خرده تار کنم، کلی ماه تو آسمون می بینم که پشت هم صف کشیدن !

 

۹ نظر:

ye nafar گفت...

hame jaye aseman mah darad engar har jaee ke beshavad aseman ra did razi boodan be manie khoshhal bodan ast pesaram?

محمدرضا گفت...

نمی دانم !

مریم گفت...

همراه شو عزیز...تنها نمان ز درد
کاین درد مشترک، هرگز جدا جدا درمان نمی شود...

؟؟؟؟؟

... گفت...

اگه می تونست حرفاشو به همه بگه که دیگه دلتنگی معنی نداشت. حالا چرا به تو گفت که این روزها بد جوری دهن لق شدی...

... گفت...

فکر می کنم باز هم نفهمیدی.

محمدرضا گفت...

از چی می ترسی ؟

م . ن. گفت...

که پس با کی میشه درد دل کرد؟

بیدل گفت...

چه کسی فکر می کرد پشت آن پرچین بلندی از خار دشتی از شقایق باشد

غریبه گفت...

خیلی زیبا بود!!!!!!!!!