رشت. زمستان 78. تازه آمده بود. اسمش را می گذارم م. م پوست تیره ای داشت، قدش بلند بود، یا شاید به خاطر هیکل ورزشکاری اش، شانه های پهن و کولهای بزرگش اینجور به نظر می آمد.
ما چند نفر بودیم. غیر از من و م، یک مِ دیگر هم بود. م ِدیگر آن موقع ها که هنوز گیتار اینطور نبود که روت نشود بگویی گیتار می زنی، گیتار می زد. هر آهنگی از کلاسیک تا پاپ، از ایرانی تا اسپانیولی. فلوت هم می زد، ساز دهنی و پیانو و سازهای دیگر هم. م دیگر برخلاف م اصلی خیلی هم حرف می زد.
برگردیم به م ِ اصلی. م کتاب می خواند، من هم می خواندم آن زمانها. بعد بعضی غروبها می نشستیم دور یک فلاسک چای تازه دم و حرف می زدیم. من یک جایی لم میدادم و م صاف مثل چوب می نشست و موزیک گوش می کردیم و از کتابهایی که می خوانیم برای هم تعریف می کردیم. هنوز هم معتقدم ریشه خیلی کارهایی که من بعدها کردم و حتی فکرهایی که هنوز توی ذهنم ول میخورد از همان روزهاست.
کم اند آدمهایی که بشه باهاشون حرف زد، کمتر اونایی که بشه به حرفاشون گوش داد. م یه همچین آدمی بود.
بعد من رفتم تهران و م رفت بابلسر. هنوز هم وقتی واقعاً کم می آوردم نیمه شبی خودمو می رسوندم ترمینال شرق و نزدیکای سحر تو اون بلوار کنار دریا هم رو می دیدیم و تا صبح حرف می زدیم... من و م تو این سالها خیلی عوض شدیم. باختیم، بردیم و بزرگ شدیم. نمی گم به هم نزدیک شدیم ولی دور هم نشدیم. آخرین بار هم که رفتم ایران م تنها دوستی بود که دیدمش. نمی دونم چند صد کیلومتر رو اومد تا فقط فرصت خوردن یه قهوه رو با هم داشته باشیم.
اینا رو گفتم که اگه شما یه م رو می شناسین که قد بلند و پوست تیره ای داره، یه کیف پر از کاغذ و چند تا کتاب دستشه، دو سه تا موبایل داره ولی هیچ وقت هیچ کدوم رو جواب نمی ده، و مهم تر از همه این که عاشقه، بهش بگین یه م دیگه چند هزار کیلومتر اونطرف تر خیلی دلش واسه خودت، چایی هات و حرف زدن باهات تنگ شده. لامصب لااقل یه ای میل بهش بزن...
۱۲ نظر:
شاید تأثیر اتفاقات مشخص نباشد ولی وقتی گذشته را نگاه ميکنيم متوجه ارتباط این اتفاقها خواهيم شد. م خوشحال است که چیزهایی را که دوستشان داشتي پیدا کردي. شايد دليل علاقه م به تو اين بود كه تو سنگینی شكست را با سبکی یک شروع تازه جایگزین مي كردي. با رفتن تو نيمي از ميم نيز رفت و كسي جاي تو را پر نكرد. ميم هنوز هم به اتاق كوچك تنهاييت سر مي زند و به نوشته هاي آشنايت چشم مي دوزد شايد تنها تفاوت اين است كه ميم هنوز چاي مي نوشد ولي تو قهوه...
سلام
آدما وقتی دور و برشون خلوت میشه زود به زود به دفتر خاطراتشون سر می زنن و تو اینروز ها چقدر ساکتی!
وقتی می رفتی چه خوب گفتی که لابلای هر رفتن، چیزی به جای می ماند که هیچگاه و در هیچ کجا باز نمی یابیاش ... می دونم که همه این سیاهی ها از حس اعتراض بی پایان تو نشات می گیرن.
سلامي دوباره به دلتنگيهاي تو
اگر تو در كشوري غريب گاه دلت تنگ مي شود عجيب نيست اينكه ما در كشور خودمان احساس غريبگي مي كنيم عجيب است. هر حركتي با دلتنگي همراه است. دلتنگي نگاهي نو به خاطرات كهنه است
نمي دانم چند بار از هم خداحافظي كرديم ولي مي دانم همان تعداد سلامي دوباره داشتيم. نمي دانم زندگيت چگونه مي گذرد ولي مي دانم بدنبال چيز نويي هستي.
نمي دانم هنوز هفت سين مي چيني يا نه؟ ولي مي دانم كه فلسفه آن را خوب مي داني. نمي دانم دلم براي آغاز تنگ است يا پايان ولي مي دانم كه هر آخرين اوليني را مي آفريند.
سلام ميم
بهار شده و همه براي هم آرزو هاي قشنگ مي كنن
من برات آرزو مي كنم كاري فرا تر از زندگي كردن انجام بدي
مثلا اينبار زندگي تر كني
گاه آنچه را انكار مي كنيم به آن علاقه داريم
میم بزرگ بود...
و تو عجیب بودی..
میم ساده بود و تو پیچیده بودی..
میم آروم بود و تو همیشه پر از فکرهای جورواجور بودی...
ولی الان نه از تو خبر دارم نه از میم.. و نه از میم سوم.
اگه یه روز "میم" رو دوباره ببینم بهش میگم: هی! یادم نرفته وقتی که مریض و افسرده بودم برام چندتا کاکتوس آوردی.
ديروز ما زندگي رو به بازي گرفته بوديم
امروز زندگي ما را و فردا....
بيا دوباره زندگي را به بازي بگيريم مثل آنروز ها كه از گرفتن چند ماهي كوچك از رودخانه پشت خوابگاه غرق شادي مي شديم و از شنيدن يك موسيقي غرق فكر و از تماشاي باران غرق ترانه...
گاه از پنجره اتاقت مرا صدا مي زدي و من خوشحالي يا ناراحتي تو را از دور مي فهميدم و برايت دست تكان مي دادم.
وقتي خانه تو از اتاق من دور تر شد به ديدنت مي آمدم.
حالا كه نمي دانم خانه ات كجاست به دور دستها خيره مي شوم و مي خوانمت.
راستي اتاقت پنجره دارد بيا گاهي با هم سخن بگوييم
گاه آنقدر از خودت دور می شوی که احساس می کنم دو نفری و من لابلای نوشته هایت به دنبال خودت می گردم
اون روزا وقتی می خواستی ارزش چیزی رو نشون بدی می گفتی خارجیه ...
حالا ملاک ارزش برات چی شده؟
سلام حال همه ما خوب است ولی تو باور نکن
سلام دوست من وبلاگت خیلی قشنگه ممنونم کلا از سلیقت و نوشت هات خوشم اومد مرسی اگه وقت داشتی به کلبه تنهایی من هم سر بزن خیلی وقته که همزبونی ندارم ممنونم فعلا
ارسال یک نظر