۱۳۸۵ آذر ۱۲, یکشنبه

 


خواستم بگم هوا داره کم کم سرد میشه... داشتم کفشم را در می آوردم که یک درد از سمت راست سرم شروع شد و نمی دانم کجای پشتم محو شد.


اینطور که با عجله دنبال قرص می گردم و یه دونه قرص رو بهم نشون میده و همین یکی...


همین یکی باقی مونده.


 


می دونی مشکل اینه که گاه فراموش کرده ام که لازم نیست همه حرفها رو تا آخر بزنم...


 


 

۹ نظر:

نازنین گفت...

ولی به نظر من خوبه آدما یاد بگیرن حرفهاشون رو تا آخرش بزنن.

مریم گفت...

حرفهای بسیاری هست برای نزدن....

... گفت...

این قدر اذیت نکن. خواهش می کنم...

کیمیا گفت...

سرما...سردرد.... دانه ی اخر قرص ....و فرصتی اندک, برای انبوه حرفهایی که لازم است تا اخر زده شوند..... کسی چه می داند....؟ حال همین فرصت اندک هم غنیمت است تا بدانی...

دختر دریا گفت...

خوبی ؟ همه چیز خوبه؟

آهنگهای متنت فوق العادست...سلیقت منو کشته

همدم گفت...

درود... زندگی پر است از حرفهای ناتمام...

نیره گفت...

چون چناران كهن
از درونی تلخ واريزم .
كاهش جان من اين شعر من است .
آرزو مي كردم ،
كه تو خوانندهء شعرم باشي
راستي شعر مرا مي خواني ؟
نه ، دريغا ، هرگز ،
باورم نيست كه خوانندهء شعرم باشي
كاشكي شعر مرا مي خواندي...
(وبلاگم آپ شد)
من هم از کلمه می ترسم

محمدرضا گفت...

واسه کس دیگه باید اینو می نوشتی ! نه ؟ :)

نیره گفت...

آقا مثل اینکه تشابه اسمی وجود داره.
راز تعطیل شده.
این وبلاگ هم مال من نیست.
منم از این دست شعرها نمی گم.
چون به زندگی امیدوارم و شعرهام, باعث کاهش جانم نمیشه.

موفق باشید.