خواستم بگم هوا داره کم کم سرد میشه... داشتم کفشم را در می آوردم که یک درد از سمت راست سرم شروع شد و نمی دانم کجای پشتم محو شد.
اینطور که با عجله دنبال قرص می گردم و یه دونه قرص رو بهم نشون میده و همین یکی...
همین یکی باقی مونده.
می دونی مشکل اینه که گاه فراموش کرده ام که لازم نیست همه حرفها رو تا آخر بزنم...
۹ نظر:
ولی به نظر من خوبه آدما یاد بگیرن حرفهاشون رو تا آخرش بزنن.
حرفهای بسیاری هست برای نزدن....
این قدر اذیت نکن. خواهش می کنم...
سرما...سردرد.... دانه ی اخر قرص ....و فرصتی اندک, برای انبوه حرفهایی که لازم است تا اخر زده شوند..... کسی چه می داند....؟ حال همین فرصت اندک هم غنیمت است تا بدانی...
خوبی ؟ همه چیز خوبه؟
آهنگهای متنت فوق العادست...سلیقت منو کشته
درود... زندگی پر است از حرفهای ناتمام...
چون چناران كهن
از درونی تلخ واريزم .
كاهش جان من اين شعر من است .
آرزو مي كردم ،
كه تو خوانندهء شعرم باشي
راستي شعر مرا مي خواني ؟
نه ، دريغا ، هرگز ،
باورم نيست كه خوانندهء شعرم باشي
كاشكي شعر مرا مي خواندي...
(وبلاگم آپ شد)
من هم از کلمه می ترسم
واسه کس دیگه باید اینو می نوشتی ! نه ؟ :)
آقا مثل اینکه تشابه اسمی وجود داره.
راز تعطیل شده.
این وبلاگ هم مال من نیست.
منم از این دست شعرها نمی گم.
چون به زندگی امیدوارم و شعرهام, باعث کاهش جانم نمیشه.
موفق باشید.
ارسال یک نظر