خود خستهام را میاندازم روى يکى ازصندلیهاى قطار. کيفم را میگذارم روى صندلى روبرويى تا چشمهايم توى صورتک کسى نيفتد.
قطار آرام از ايستگاه ميگذرد. ناگزير آدمهاى توى ايستگاه از جلوى چشمهايم رد می شوند. آدمهاى شاد آدمهاى تنها، آدمهاى غمگين آدمهاى تنها، آدمهاى منتظر آدمهاى تنها، آدمهاى زيبا آدمهاى تنها، آدمهاى زشت آدمهاى تنها، آدمهاى خسته آدمهاى تنها، آ دمهاى تنها آدمهاى تنها...
شهرهاى بزرگ را همين آدمهاى تنها ساخته اند. تمام راههاى ارتباطى را آدمهاى تنها ساخته اند. چه کسى جز تنهاترين مهندسين دنيا مى تواند سالنهاى انتظار به اين باشکوهى بسازد؟ بىدليل نيست بوى تنهايى توى شيکترين فرودگاههاى دنيا هم توى دماغت میزند. تمام قطارهاى تندرو را آدمهاى تنها ميسازند. حتى اديان زاده ذهن تنهاترين آدمها بودهاند.
گوينده قطار ايستگاه بعدى را به سه زبان اعلام مىکند و براى همه مسافرين به سه زبان سفر خوبى آرزو مىکند. سه زبان هيچ گاه کمکى نخواهد کرد. بايد به تعداد آدمهاى تنهاى دنيا زبان بدانى. مگر تا به حال چند نفر از صد ميليون نفرى که زبان مادرىات را مى دانند حرفهايت را آنچنان را تو گفتهاى، شنيده اند. مگر نه اينکه من حروف خودم را به هم مىچسبانم و تو حروف خودت را میخوانى.
اين جهان هرگز دهکدهاى کوچک نخواهد بود. اين هواپيماهاى غولپيکر هرگز کسى را به تو باز نمى گردانند. هر کس که روزى رفته است ديگر هرگز باز نمىگردد. حالا گيرم که با کوچکترين حرکت انگشتت تازهترين لبخندهایت را براى صدها نفر فرستادى، اشکهايت را با چه کسى به اشتراک ميگذارى؟
نه، ما آدمها هرگز به هم نمىرسيم.
۱ نظر:
"تنهایی در اتوبوس چهل و چهار نفر است
تنهایی در قطار
هزار نفر.."
کم یا زیاد این تنهایی همیشه هست..
با صدهزار مردم تنهایی
بی صدهزار مردم تنهایی
ارسال یک نظر