عصر یکشنبه مثل عصر جمعه است، شاید کمی بهتر. نشسته جلوی لپتاپ، پدر مادرش آنطرف نشستهاند تو یه صفحهٔ کوچک دو سه اینچی، از هم سبقت میگیرند که بهتر دیده شوند، بهتر ببینند. خواهرش هم تو یک صفحه سه اینچی دیگر. گوگل مَپ میگوید پدر مادر ۶۳۱۹ کیلومتر دورند، خواهر را اما میگوید که نمیتواند حساب کند، میگوید اینقدر دریا این وسط هست که عمراً بشود اینجوری رفت. فکر میکنم کاش گوگل اینقدر بیمعرفت نبود و حالا همینجور الکی، یک عددی میداد. آدم است دیگر، دلش به همین چیزها خوش است. آن ۶۳۱۹ کیلومتر هم برای خودش به اندازه کافی دور است که آدم به همین صفحه سه اینچی قناعت کند. من میروم حلقه گل خشک را پشت در آویزان کنم. طوری که انگار ما خیلی منتظر کریسمس هستیم. منتظر هستیم که چی بشود مثلاً، هیچی. هیچ خبری نیست اینجا.
بعد میآیم خودم را میاندازم توی یکی از سه اینچی ها، یعنی من هم هستم. میخواهم بگویم دنیا چقدر کوچک هست، نه؟ آنقدر که شش نفر آدم از سه گوشهٔ دنیا توی مانیتور جا شدهایم. حتی آنقدر کوچکتر که فلانی آن طرف دنیا لنگهٔ همان تیشرت زارا ی مرا پوشیده، ولی نمیگویم. میروم چراغ را روشن میکنم که تصویرش بهتر شود و خودم را به حلقه گل خشک سرگرم میکنم. آدم است دیگر، دلش به همین چیزها خوش است.
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر