نشستهام جلوی دریاچه. جوری که هیچ کس روبرویم نباشد. روبرویم آب باشد، آدم نباشد. آب دریاچه ژنو شفاف است، آدمها نه. یه تیکه کوکو سبزی سرد برمیدارم میگذارم لای یک نان نسبتاً خشک. یک نگاه به دریا و یک نگاه به آسمان افطار میکنم. همیشه وقتی اینجور از آدمها زده میشوم دلم برای مادرم تنگ میشود. خستهام. سرم هم درد میکند، خیلی. چیزی نمیگویم اما. احتمالا توی این جمع گفتنش اهمیتی ندارد. لااقل تاحالا تقریبا هر حرفی حتی بیاهمیتی توی این جمع زدهام خیلی زود پشیمان شدهام.
چند سالی بود این سر دردها کمتر به سراغم میآمد. بعد یاد تهران میافتم. همینجوری. یاد آن روزهایی که این سر دردها امانم رو بریده بود. توی جمع آدمهای دور و برم کسی بود که خیلی دوست نبودیم البته، آشنا بودیم، اسمش رویا بود. رویا دانشجوی پزشکی بود. یادم میآید یک روز در شلوغی امیرآباد خیلی تلاشی کرد که این سر دردها را با نمیدانم روشهای متافیزیکی مثلاً، درمان کند.بعد همینطور فکر میکنم که چه خوب بود اگر مثل موزیکهای خوبی که میشنویم، از آدمهای اطرافمان هم کپی میگرفتیم میگذاشتیم برای روز مبادا. آنموقع مادرم مثلاً میشد پاریزین مونلایتِ فولدر. گل سرسبد همهشان، همه جا لازم و حاضر. باید یه کپی از مجتبی بر میداشتم که بشود همه حرفها را بهش گفت، بی هیچ هراسی از خیس شدن چشمهایت. بعد فکر میکنم قبل از تکهتکه شدنش باید یه کپی از محمدرضا میگرفتم. لابد الان با دستش میکشید روی صورتم و بعد محکم بغلم میکرد. دستهایش را دور بازوهایم حلقه میکرد، فشار میداد و میگفت برویم قدم بزنیم. باید یک کپی از نیکو نگه میداشتم وقتی که توی اوج کارش واسه دیدن یه نفر دیگه از خونه میزد بیرون ولی وقتی تنهاییایم رو میدید، به دیدن چراغها از بام شهر مهمانم میکرد. یک کپی غیرمجاز از امید قبل از رفته شدنش به اوین باید برای این روزهایم نگه میداشتم که وقتی دلم گرفت، بیاد لبه تختم بشینه اینقدر حرف بزنه و ریز بخنده تا همه چی رو فراموش کنم. یک کپی از ...
پسربچه یه جیغ بنفش میزنه و یه سری حرف میزنه که ترجمش واسه من میشه یه دردی که از گوش راستم به وسط مغزم تیر میکشه. لقمه سرد کوکو رو به سختی قورت میدم. سرم رو به عقب برمیگردونم. سوئیشرت من روی شونههاش و فنجان پلاستیکی چای تو دستشه. زمین رو نگاه میکنه. من به آسمونی نگاه میکنم که حالا دیگه تقریباً سیاه شده. سرم گیج میرود...
۱ نظر:
روزه ات قبول محمد جان
فلاش بک زیبایی داشتی همه اونهایی که تو آرشیوت داری در هر سحر و هر افطار عطش تو رو دارن
ارسال یک نظر