پاهایم می لرزد. همین خیابان سر بالا را با سر پایین می روم تا بالا. آن سر که رسیدم منتظر چراغ سبز نمی مانم و مثل دیوانه ها همینطور از وسط خیابان می روم بتوزی را بالا. برای تو چه فرقی می کند که بتوزی مثلاً کجای دنیاست. تو فکر کن یک جایی به خستگی امیر آباد، یا شاید به پر حادثه ای ونک یا حتی به پتیارگی گیشا. هیچ فرقی نمی کند. لااقل تا زمانی که هر دو توی این زمین هستند و تا زمانی که این زمین با همه آدمهایی که پا رویش گذاشته اند همینطور دیوانه وار دور خودش می چرخد هیچ فرقی نمیکند. اصلاً یک نفر آن بالا نشسته میلیاردها آدم را عروسک وار می چرخاند که هیچ چیز و هیچ کجا فرقی نکند. نمی دانم چند روز و چند شب ولی به همان بالایی قسم بر میگردی جای خودت. همان نفسی که یک روز در میدان آرژانتین بعد از وینستون آبی توی ماشین کسی جا گذاشتی چند سال بعد روبروی دریاچه مردۀ ژنو می رود توی حلق خودت. نگو نه. برای من از فیزیک و ریاضی حرف نزن. من درسهایم را توی آن دانشگاه بی شرفِ شریف به آن دیوث ها پس داده ام. به چشمهای من نگاه کن و فاتحه تمام آن حسابها را بخوان. من آیه ام. ببین من چطور بعد از دوازده سال آوارگی دور خودم می چرخم. ببین پایم به کجا بند است، ببین دستم کجا را گرفته است. هیچ. بیست سال دیگر هر کجای کره خاکیِ خدای عروسک بازت هم باشم همین جا می مانم. درست سر نقطه هیچ.
۲ نظر:
ba inke hame hich e,baz ham bazi az hich ha ro be ba'zi dige tarjih midim.xudemon ro avare mikonim,faghat vase inke divune nashim
سخته واسه متنی که عنوانش هیچ کامنت بنویسی. هیچی
ارسال یک نظر