عید برای من از بوی سبزی تازه و از ماهی قرمز تنگ های شیشه ای شروع می شد. از لباسهای نو – که بعداً از آن متنفر شدم- . بهار برای من با پیک های نوروزی می آمد که همه صفحه هایش همان یکی دو روز اول تمام می شد جز مثلاً یک جدول و آن یکی را هیچ گاه نمی توانستم. همیشه چیزهایی هستند که فقط –ساده- نمی توانی.
عیدهای من اما کم کم بوی نفرت گرفت. عید، دیدن اجباری آدمهایی بود که هیچ گاه هیچ حس خوبی در تو ایجاد نمی کنند. نکردند هیچ وقت. خاله جان هایی که از همان موقع می دانستم –می دانستیم- یک روز نه چندان دور برای همیشه برای هم تمام می شویم و شدیم.
بعدها که به بهانه دانشگاه از خانه کودکی هایم رفتم –بخوانید فرار کردم- عید برایم عذاب همزیستی با عزیزترین آدمهایی بود که می توانند به سادگی از هم متنفر هم باشند. پسری که هیچ گاه پدرش را نبخشید و پدری که هرگز نمی دانم چه حسی به دشمن خانه زادش داشت. و اینگونه تعطیلات عید من به سیزده نمی رسید. همه لبخند و آرامش نوروزی خیلی زود تمام می شد و من بر می گشتم. برمی گشتم به لانه ام.
چهار سال قبل که از ایران آمدم میان تمام چیزهایی که جا گذاشتم، عید هیچگاه مهم نبود. در اولین نوروز دور از ایران اما، با ترس عجیبی سعی داشتم در آخرین دقایق -با هر سین بی ربطی حتی- هفت سین داشته باشم. اسمش را می گذارم ترس چون به هیچ حس دیگری نزدیک نبود. ترسی بود که در پس هر عصیانی می آید. ترس از گم شدن!؟ یادم هست –باشد- که آن شب در لحظه تحویل سال نو چطور سرم را به بالش فرو می کردم که صدای گریه ام همسایه بغلی را بیدار نکند. کرد آیا؟ یادم هست که صبح اولین روز عید از تلفنهای عمومی کنار پل شادقون به ایران، به همان خانه کودکی هایم زنگ زدم و فاصله گاه چیز خوبی ست. مهم نیست اما. انسان ما از کودکی می داند که بعضی چیزها را نمی تواند... هیچ گاه نمی تواند.
امسال ما اما هفت سین چیدیم. ما مخصوصاً برای هفت سین از ایران سنجد آورده ایم تا بدون سنبل که گاهی کمیاب می شود هفت سین مان جور باشد. ده روز به عید سبزه انداخته ایم تا مجبور نباشیم از این سبزی های گربه بگذاریم سر هفت سین. تخم مرغ های رنگیِ عید پاک هم فراوان هست. خلاصه ما امسال خوب ادای عید را در آوردیم. فقط یا مقلب القلوب را نخواندیم، یادمان رفت. ولی خب یادمان بود که لحظه سال تحویل آرزوهای خوب داشته باشیم و داشتیم.
اینها را نمی دانم چرا گفتم. فقط می خواستم بگویم این عید هیچ گاه برایم دوست داشتنی نبوده است. از همان سالهای خیلی دور که همان لحظه تیک تیک قبل از اینکه دعای مادر تمام شود می بوسیدمش و او برایم آرزوهای قشنگ می کرد تا همین حالا که یک هفته از عید گذشته است و من هنوز منتظر شنیدن صدایش هستم، این عید هیچ گاه برایم دوست داشتنی نبوده است. نبوده است ولی مهم نیست.. به هر حال..خواستم بگویم سال نو مبارکتان باشد.
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر