از کجا باید شروع کنم که بگویم حالم بد است. از چی باید بنویسم. اصلاً حال آدم چه طوری خوب می شود؟ می شود!؟ چی رو می شه نوشت؟ چی؟ وقتی نمی تونی دو کلمه حرف بزنی نوشتن چیه دیگه؟ نوشتن از اشتباهاتت؟ چی رو حل می کنه؟ هیچی... من حالم بده. مثلاً امروز تعطیل است و ما باید خوشحال باشیم و صبح دوشنبه باید با خنده از تعطیلات خوب آخر هفته برای دوستان عزیز –کثافت- تعریف کنیم. برای ما تعطیلات آخر هفته فرصتی است که فکر کنیم. به بدبختی مان فکر کنیم. لعنت به این فکر که هر چی نداریم تقصیر این فکر است. این فکر است که یادآوری می کند دو هفته است هیچ کسی حتی یک زنگ به تو نزده احوالت را بپرسد. پدر؟ مادر؟ خواهر؟ دوست؟ اصلاً مگر تو برای بقیه چه کار کردی که از بقیه انتظار داری هان ؟ تف به گور خودت اصلاً... تف به گور تو که خیلی چیزها را ندیدی. خیلی آدم ها را ندیدی. خیلی چشم ها را ندیدی. تف به گور تو که خیلی زود فراموش شدی ولی هیچ وقت یاد نگرفتی فراموش کنی. تف به گور تو اصلاً..
من؟ با منی؟ من محمدرضا؟ تو اینجا چه کار می کنی اصلاً؟ تو چرا اینجا گیر کرده ای؟ نشستی اینجا واسه اینا چی می نویسی؟ اینا چی از تو می دونن؟ اینا واست چی کار کردن هان؟ من بودم که همیشه جمع ات کردم. یادته یه ماه با هم تو یه اتاق تنها بودیم؟ من تنها کسی بودم که هیچ وقت تنهات نذاشتم دیوونه. اینا از جاهایی که ما رفتیم چی می دونن؟ از حرفایی که زدیم، حرفایی که شنیدیم چی می دونن؟ اینا هیچی نمی دونن. نمی دونن تو چه قدر خسته ای محمدرضا. خسته. هیچ کس هیچ چیز نمی دونه. اصلاً پاشو. پاشو بیا جلوی آینه. یه آبی به صورتت بزن تا صبح با هم حرف می زنیم.
۶ نظر:
اونی که داره جوابتو می ده تو رو از بقیه گرفت و گاهی با قضاوت یک طرفه تو رو تا مرز تضاد پیش می بره...من دوسش دارم ولی زیاد باهاش تنها نمون
رفتی اونور هنوز گیج می زنی ها :دی
پریشونیت پریشونمون میکنه...
چقدر خسته به نظر می رسی؛ امیدوارم ی طوری بشه ی کم خوشحال بشی
تو دیگه متعلق به خودت نیستی متعلق به همه دنیایی به اینها فکر کن تا بدونی که تنها نیستی
لعنت به این فکر که هر چی نداریم از فکر است...که داشتن و نداشتنش درد سر است...
ارسال یک نظر