۱۳۸۸ خرداد ۲۳, شنبه


" آی از خانه ی زخم و گریه ،

غربت بغض گشا را عشق است..."


شهیار قنبری


۴ نظر:

باران گفت...

من کجا بودم ؟
شاید زندگی ام در جای گم شده ای نوسان داشت
و من انعکاسی بودم
که بی خودانه همه ی خلوت ها را بهم می زد
و در پایان همه ی رویاها در سایه ی بهتی فرو می رفت

باران گفت...

منم یک واحه....اما در لحظه

گلبرگ گفت...

یعنی الآن خوشحالید که ایران نیستید؟

محمدرضا گفت...

حکایت فرزندی ست که مادرش در بستر احتضارست و او دور دور دور است...