صبح باشد و تو با یک فنجان کاپوچینو، زیر آفتاب نرم بهار و روبروی دریاچه ژنو لم داده باشی و یک چای داغ روی میز و صندلیهای چوبی خانه هنرمندان در غروبهای کمرنگ و شبهای خسته پائیز تهران را آرزو کنی ...
۹ نظر:
ونوس
گفت...
سلام...خیلی زیبا می نویسی... توی تمام نوشته هات یه حس غریبی هست که خیلی خوب می شه حس کرد...حسی که تو عمق وجود آدم رخنه می کنه...از درون انسان رو متلاشی میکنه...غریبی نه؟
۹ نظر:
سلام...خیلی زیبا می نویسی... توی تمام نوشته هات یه حس غریبی هست که خیلی خوب می شه حس کرد...حسی که تو عمق وجود آدم رخنه می کنه...از درون انسان رو متلاشی میکنه...غریبی نه؟
"برگ" در انتهای زوال می افتد و "میوه" در اوج کمال.
بنگر که چگونه می افتی؛ چون برگی زرد، یا سیبی سرخ؟ ...
خاطرات جزیی از انسان می شوند، جزیی از وجودش!
و چه زیباست که انسان هیچ گاه راضی نمی تواند باشد
س.ش عزیز:
"صندلی های چوبی خانه هنرمندان" نه "صندلی های خانه هنرمندان"...
Je prefere un petit pain
!!Le voyageur
Avez vous?
je ne connais pas ce que vous voulez dire
گاه آنچه ما را به حقیقت می رساند خود از ان عاریست
وب بسیار زیبایی داری
ارسال یک نظر