۱۳۸۷ اردیبهشت ۲۲, یکشنبه

Il est la vie


صبح باشد و تو با یک فنجان کاپوچینو، زیر آفتاب نرم بهار و روبروی دریاچه ژنو لم داده باشی و یک چای داغ روی میز و صندلی‌های چوبی خانه هنرمندان در غروبهای کم‌رنگ و شبهای خسته پائیز تهران را آرزو کنی ...


                                  

۹ نظر:

ونوس گفت...

سلام...خیلی زیبا می نویسی... توی تمام نوشته هات یه حس غریبی هست که خیلی خوب می شه حس کرد...حسی که تو عمق وجود آدم رخنه می کنه...از درون انسان رو متلاشی میکنه...غریبی نه؟

یک دوست که بعد مدتها به وبلاگت سر زده! گفت...

"برگ" در انتهای زوال می افتد و "میوه" در اوج کمال.
بنگر که چگونه می افتی؛ چون برگی زرد، یا سیبی سرخ؟ ...

محمد گفت...

خاطرات جزیی از انسان می شوند، جزیی از وجودش!

مسافر کوچولو گفت...

و چه زیباست که انسان هیچ گاه راضی نمی تواند باشد

محمدرضا گفت...

س.ش عزیز:

"صندلی های چوبی خانه هنرمندان" نه "صندلی های خانه هنرمندان"...

م.نجاتی گفت...

Je prefere un petit pain
!!Le voyageur
Avez vous?

محمدرضا گفت...

je ne connais pas ce que vous voulez dire

مسافر کوچولو گفت...

گاه آنچه ما را به حقیقت می رساند خود از ان عاریست

سوشیانس گفت...

وب بسیار زیبایی داری