هر غروب
در گذر از این خیابان
مرد سرخ پوشی می بینم
که
آن سوی پنجره
کتاب می خواند،
و هر غروب
مرد سرخ پوش
تیره پوشی را می بیند
می گذرد...
م ی گ ذ ر د ...
همیشه همین طور استلابلای هر رفتن،چیزی به جای می ماندکه هیچگاهو در هیچ کجاباز نمی یابیاش ...
هر گذر می تونه یه شروع باشه واسه یه گذر دیگه !!!!
سلامبه حوض تنهایی من هم سری بزنید
سلام منم فقط خواستم تشكر كنم از بابت وبلاگي كه مي تونه آدم و اونقدر جذب كنه ، كه تو اولين ورود شروع كنه نوشته ها رو از مهر 1384 تا...ورق بزنه.
و هر طلوع شاید ،در خواب، شیشه ای بینشان نباشد!
ارسال یک نظر
۵ نظر:
همیشه همین طور است
لابلای هر رفتن،
چیزی به جای می ماند
که هیچگاه
و در هیچ کجا
باز نمی یابیاش ...
هر گذر می تونه یه شروع باشه واسه یه گذر دیگه !!!!
سلام
به حوض تنهایی من هم سری بزنید
سلام
منم فقط خواستم تشكر كنم از بابت وبلاگي كه مي تونه آدم و اونقدر جذب كنه ، كه تو اولين ورود شروع كنه نوشته ها رو از مهر 1384 تا...ورق بزنه.
و هر طلوع شاید ،در خواب، شیشه ای بینشان نباشد!
ارسال یک نظر