۱۳۸۶ اسفند ۲, پنجشنبه

گذر

هر غروب

در گذر از این خیابان

مرد سرخ پوشی می بینم

که

آن سوی پنجره

کتاب می خواند،

و هر غروب

مرد سرخ پوش

آن سوی پنجره

تیره پوشی را می بیند

که

می گذرد...

م ی گ ذ ر د ...


۵ نظر:

.......... گفت...

همیشه همین طور است

لابلای هر رفتن،

چیزی به جای می ماند

که هیچ‌گاه

و در هیچ کجا

باز نمی یابی‌اش ...

داش علی گفت...

هر گذر می تونه یه شروع باشه واسه یه گذر دیگه !!!!

ماهی گفت...

سلام
به حوض تنهایی من هم سری بزنید

lizard3500 گفت...

سلام
منم فقط خواستم تشكر كنم از بابت وبلاگي كه مي تونه آدم و اونقدر جذب كنه ، كه تو اولين ورود شروع كنه نوشته ها رو از مهر 1384 تا...ورق بزنه.

شوریده مغز گفت...

و هر طلوع شاید ،در خواب، شیشه ای بینشان نباشد!