۱۳۸۶ آذر ۲۳, جمعه


تیغ می کشی بر رگ نبودنم،


هست می شو ی م ...


۶ نظر:

م.نجاتی گفت...

پیوند زد بایدرگبرگها را...سبزی درونش...بی وزن میکند بودنت را...سپاس

... گفت...

آفتاب را در فراسوهای افق پنداشته بودم
به جز غزیمت نابهنگامم گریزی نبود...چنین انگاشته بود.
/// فسخ عزیمت جاودانه بود ...

امید گفت...

هرگاه بداني هيچ مرگ و تولدي نيست، از ترس رها مي شوي. از جهنم رها مي شوي. از تمام كابوسهاي شبانه رها مي شوي. آرامشي بي كران در درونت جاري مي شود. آرامشي كه گورستاني نيست. آرامشي است كه در رقص و آواز و پايكوبي است. آرامشي كه سرشار از زندگي است.
سرت سبز ، دستت دريا ، عمرت يلدا و حق ياورت

داش علی گفت...

تولد تولد ... بیا شمعا رو فوت کن تا خون رگ ماست !!

یه نفر گفت...

آه!، مردی که دلش از سینه اش بیرون زده ست
حرف هایش را، نگاهش را، چرا پنهان کند؟!!

آ.گ گفت...

زندگی شوخی نیست.
آن را جدی خواهی گرفت بی آنکه انتظار چیزی از برون و ماورا را بکشی.