هرگاه بداني هيچ مرگ و تولدي نيست، از ترس رها مي شوي. از جهنم رها مي شوي. از تمام كابوسهاي شبانه رها مي شوي. آرامشي بي كران در درونت جاري مي شود. آرامشي كه گورستاني نيست. آرامشي است كه در رقص و آواز و پايكوبي است. آرامشي كه سرشار از زندگي است. سرت سبز ، دستت دريا ، عمرت يلدا و حق ياورت
۶ نظر:
پیوند زد بایدرگبرگها را...سبزی درونش...بی وزن میکند بودنت را...سپاس
آفتاب را در فراسوهای افق پنداشته بودم
به جز غزیمت نابهنگامم گریزی نبود...چنین انگاشته بود.
/// فسخ عزیمت جاودانه بود ...
هرگاه بداني هيچ مرگ و تولدي نيست، از ترس رها مي شوي. از جهنم رها مي شوي. از تمام كابوسهاي شبانه رها مي شوي. آرامشي بي كران در درونت جاري مي شود. آرامشي كه گورستاني نيست. آرامشي است كه در رقص و آواز و پايكوبي است. آرامشي كه سرشار از زندگي است.
سرت سبز ، دستت دريا ، عمرت يلدا و حق ياورت
تولد تولد ... بیا شمعا رو فوت کن تا خون رگ ماست !!
آه!، مردی که دلش از سینه اش بیرون زده ست
حرف هایش را، نگاهش را، چرا پنهان کند؟!!
زندگی شوخی نیست.
آن را جدی خواهی گرفت بی آنکه انتظار چیزی از برون و ماورا را بکشی.
ارسال یک نظر