۱۳۸۶ مهر ۱۰, سه‌شنبه

سرخابی


 


تاس ریخته بودی لابد  


که یک سیاه


روی صف سفیدهایت خراب شد...


یک لگد


هدیه آورده‌ای


نثار داستانم !


زهر می خندیم


به ریش تمام بازی‌ها


 و من خیره


به تاس چشمهایت


می‌زایم خودم را


لابلای دود وینستون آبی


و طعم گس لبان سرخ‌ات !


 

۱۴ نظر:

... گفت...

باخته بودم

آرزو گفت...

برای زیستن دو قلب لازم است
قلبی که دوست بدارد قلبی که دوست اش بدارند
قلبی که هدیه کند،فلبی که بپذیرد
قلبی که بگوید ، قلبی که جواب بگوید
فلبی برای من ، فلبی برای انسانی که من می خواهم
تا انسان را در کنار خود حس کنم .
شاملو

م.ه.گ.ل گفت...

زندگی تاس خوب آوردن نیست
مهم اینه که بتونی با تاس بد خوب بازی کنی

محمدرضا گفت...

باخته بودیم

م.ه.گ.ل؟ گفت...

...من با تاس خوب بد بازی میکنم...
و این فقط یک داستان است !
داستان که لگد زدن ندارد!

م.ه.گ.ل گفت...

می بینم اونقدر شجاعت شو نداشتی که نظرتو به اسم خودت ثبت کنی م.ه.گ.ل؟

م.ه.گ.ل گفت...

برای من دیگه هیچی مهم نیست...
2بار بازی خوردم دیگه حالی برای بازی کردن و بازی خوردن ندارم...

... گفت...

ن م ی د و ن م..............................

..... گفت...

و ای کاش دیوانه بودم تا آزاد و سلامت باشم. آزاد از تنهایی و سلامت از دانستن. زیرا آنها که ما را می فهمند چیزی را از وجودمان به بندگی و اسارت می برند...

راز....! گفت...

نوشته هات هر روز پخته تر میشن.. و اعتراف می کنم که قشنگ تر.

مثل دشنه ای که تو دست هنرمند،سنگ رو می تراشه تا از اون یه شاهکار بسازه،

عشق هم قلب رو می تراشه..

تا ..

خودت...
خوبی؟

ونوس گفت...

آدمک آخر دنیاست بخند.
آدمک مرگ همین جاست بخند .
دست خطی که تو را عاشق کرد.
شوخی کاغذی ماست بخند .
آدمک خر نشوی گریه کنی .
کل دنیا سراب است بخند .
آن خدایی که بزرگش خواندی .
به خدا مثل تو تنهاست بخند .

به ما هم سر بزنید...یا حق

بدون نام گفت...

زير باران
چتر نمی خواهی
قبول
اما
زير آفتابی
که پوستت را می سوزاند
نمی گذارم
بی سايبان باشی

وینستون گفت...

سيگارهاي لحظه‌ي چشم انتظاريت، سيگارهاي بعد در آغوش ديدنت
سيگارهاي شعله‌ور از تو به يك طرف، سيگارهاي لحظه‌ي تاريك رفتنت
سيگارهاي خاطره‌ي روز آمدن، سيگارهاي خاطره‌ي جنگ تن به تن
سيگارهاي شعله‌ور از من به سمت من، سيگارهاي خاطره‌ي تلخ رفتنت
سيگارهاي اينكه تو آيا بدون من...؟ سيگارهاي اينكه نه هرگز بدون تو
سيگارهاي اينكه چگونه...؟ چه مي‌شود...؟سيگارهاي اينكه مبادا شبي ....
سيگارهاي شعر من از موي تو سياه، سيگارهاي موي تو از رنگ شب سياه
سيگارهاي رنگ شب از دود آن سياه، سيگارهاي عمر مرا دود كردنت...
سيگارهاي لحظه‌ي با تو گريستن، سيگارهاي لحظه‌ي بي تو گريستن
سيگارهاي لحظه‌ي در تو گريستن، سيگارهاي گريه‌ي رفتن گرفتنت
سيگار را به عشق تو كبريت مي‌كشم، اين شعر را به عشق تو كبريت مي‌كشم
من خويش را به عشق تو كبريت مي‌كشم، در لحظه‌هاي مثل شعري سرودنت....

دریا گفت...

و این ماییم که میان تاس های رنگی دنیا می بازیم خود را.. اما عجبا از درد آن لگدها!