آسمان خيس ابرهايی است
که هنوز نباريدهاند
آن شب باران میآمد
باران میآمد
و من خواب بودم
و من خوابهای طلايیام را در خيال تو
نفس میکشيدم
و آفتاب پشتم را گرم میکرد
و تو شعر میخواندی
و جاده ...
پشت پنجره فرصتی نبود
فرصتی نبود
تا از تو بپرسم
چرا شبی که باران باريد
پشت شيشههای رنگی عرقکرده
خود را به چای مهمان کردی؟
و دست در دست خودت
تمام جملههای عاشقانه را رو به پنجرهی بسته گفتی؟
و آيا آنروز پشت شيشههای عرقکرده
چشمت به رهگذری افتاد
که با آکاردئونش تمام دنيا را به رقص وا میداشت؟
و نپرسيدم چرا هر وقت باران میبارد
پنجره را میبندی؟
دلتنگم
- دلتنگم و تنها -
به اندازهی تنهايی پرندهای در برف
به اندازهی بالهای کلاغهای واژگون
به اندازهی درختهايی که ردّ هيچ يادگاری بر خويش ندارند
و هيچوقت کسی به آنها تکيه نزده است
و هيچوقت کسی زير سايهی آنها آواز نخوانده است
نمیخواهم بپرسم
چرا آنشب که باران میباريد ...
۵ نظر:
آن شب که باران می بارید، دست تنهای من پشت همان شیشه عرق کرده تمام ذرات وجودی شیشه را در تلاش پیدا کردن همزادی بو می کرد...
آن شب که بازیچه دستان فریبگرش بودم
آسمان می گریید
و آنقدر مست فریبش بودم که گریه آسمان را ندیدم
و آنقدر مست غرور فریبکاری خود بود
که تمام جمله های عاشقانه را نامفهوم فهمید
تمام لحظه های من آبی از مهر او بود
و او بی نصیب از لحظه ای
که مهر در وجود بی مهرش تاثیری نداشت
دلتنگی و تنهایی سرنوشت محتوم سیاهان است
در واحه باران نخواهد بارید
هرگز
به من اعتماد کن!
بازیگر ...
به اندازهی تنهايی پرندهای در برف
به اندازهی بالهای کلاغهای واژگون
به اندازهی درختهايی که ردّ هيچ يادگاری بر خويش ندارند
و هيچوقت کسی به آنها تکيه نزده است
و هيچوقت کسی زير سايهی آنها آواز نخوانده است
جالب بود
ارسال یک نظر