۱۳۸۶ مرداد ۳۰, سه‌شنبه

انتظار...

 


هر برگ،


بیست و چهار ساعت تمام


و من که انتظار می کشم


آمدن یک روز لعنتی را !


 

۸ نظر:

... گفت...

هیچ کس نمی داند

لابه‌لای چروک‌های ذهنم

دست کسی پنهان است !!!
جالب بود و خواندنی...
شاد زی مهر افزون.

! گفت...

روز میلادم ...گذشت...به گمانم باید هزاران برگ دیگر منتظر باشد... شاید بیاید!

مجتبی گفت...

کدوم روز لعنتی ؟
روز لعنتی که انتظار کشیدن نداره ، همه روزای ما لعنتی ان ! نه ؟

نیره گفت...

محمد رضا!
شاید بیشتر از 3 ماهه که نیومدم اینجا.
دلت بوی یه چیز آشنا میده . غم!
چه قدر خواستنی شدی!

دریا گفت...

محمد جان... موزیک جدید دلمو خراش می ده! مبارکه!
منم تو قطار گذر از این روزهای لعنتی با تو همسفرم.

ارمغان گفت...

سلام
وب جالبی داری
سعی میکنم از این به بعد هروقت فرصت کردم بیام. واسم جالب بود.

باران گفت...

بارون دلش لک می زنه برای هوایی که توش بباره .
هواش نیست ... بارون نمی باره ...

باران گفت...

و این موسیقی ... این موسیقی
موسیقی بارانه !