۱۳۸۶ مرداد ۱۱, پنجشنبه

باران


بازی می خورم هنوز


ميان خواب‌ و بيداری


تو،  


مجسمه‌ای می شوی در باران


که خاک


از عطر خیس تنات


مست، مست، مست می شود


و من


تشنه ساليان را مانم


که پرسه ميزنم،


پشت در بسته لبان خيسات ...


 

۸ نظر:

باران گفت...

من بارانم ...

سرور گفت...

"و من

تشنه ساليان را مانم

که پرسه ميزنم،

پشت در بسته لبان خيس‌ات ..."


زیبا بود!!

بازیگر گفت...

باورم نیست مستی این خاک را... هیج باورم نیست ... کاین تشنه، خود قفل را بر در نهاد...و کلید را بازیگوشانه در ناکجا گم کرد!

رضا نیا گفت...

سلام .
بلاگ خوبي داري آقاي محمدرضا.
مخصوصاً نوشته‌هاي كوتاهت.
حق يارت.

دریا گفت...

تو
مجسمه ای می شوی در باران و ذره ذره ی وجودت با یا علی دست باران همنشین زمین می شوند!

آوا گفت...

سلام
بعد مدتها با وبم اشتی کردم
گفتم خبرت کنم
مثه همیشه منتظرتم
بیای خوشحال میشم

..... گفت...

آهنگ وبلاگ با اینکه خیلی عمناکه ولی قشنگه و دلچسب

.... گفت...

برای زیستن دو قلب لازم است ...