۱۳۸۶ تیر ۱۵, جمعه

غمت سرد و وحشی به ویرونه میزد...

 


خاک آنجاست که بر پاشنه ات بوسه زده است
خاک آنجاست که زیر قدمت فرش شده است
و همانجاست که بر بستر تو جا داده است
و سرانجام
خاک آنقدر عزیز است که آخر روزی
تن بی جان تو را
من به آغوش امینش به امانت دادم...


می گوید اگر یک بار دیگر ببینم گریه کردی... و من که می خندم ولی هنوز اشکهایم لیز می خورند و نمی داند و هیچ کسی نمی داند لابد که تو هی سرت را برمیگردانی و چند ثانیه سکوت... و بعد چشمهایت را به آن دور می دوزی و محمدرضا... محمدرضا من سرم گیج می خورد تا تمام دور و تو هی تو گوشم کوچه را زمزمه میکنی. من نخوابیدهام. مثل تمام شبهایی که سر تو بر شانهام بود و تا صبح بیدار بودم.


 صبح پنجشنبه بود که تلفن زنگ خورد و من هنوز خواب بودم که کسی گفت که خوب نیستی و من که دیشب تا صبح خوابم نبرده بود... و من هنوز نپرسیده بودم که... یک صدا همینطور توی سرم پیچید که... خودم را به بیخیالی زدم که خواب دیده باشم و من اصلاً صبحها حوصله شوخی نداشتم، یادت هست؟ ترس، من میترسیدم که به تو زنگ بزنم و تو تلفنت خاموش بود و هیچ چیز شوخی نبود. شوخی نبود و من همینطور توی اتاق راه میرفتم و سرم را توی دستم گرفته بودم که اصلاً برای چی باید... و کسی هم نمی داند و فقط فولاد محمدرضا، فولاد می توانست اینطور از پای بیاندازدت و توانست.... و من سرم درد میکند و دوست دارم اینجا روبرویم نشسته باشی و با دستت همانطور روی صورتم بکشی و باز بخندی و من خواب، خواب دیده باشم ...


یادت هست محمدرضا خودت گفته بودی که من هم برادرت هستم و بعد باید برادرت، علیرضا را میگویم، آنطور خودش را بیندازد روی بدن سست من و بگوید خوش آمدی و اگر نمی آمدی من چه کار میکردم با این همه تنهایی... و من میلرزم. میریزم محمدرضا.... و من هیچ وقت نمیتوانستم بار سنگیناش را تاب بیاورم و فرو می ریزم و مینشینم همانجا و ... مادرت، مادرت محمدرضا، و من پیش چشماش گریه نکرده بودم تا آن لحظه که قول، قول دادم، قول دادم به مادرت که گریه نکنم... قول دادم ولی نتوانستم، نشد محمدرضا... قول دادم ولی نتوانستم، نشد محمدرضا و همه چیز خراب شد و حامد محکم بر پیشانیاش کوبید...


...


حالا خیلی گذشته است و من گفتم محمدرضا، به همه گفتهام که از پل گیشا بدم میآید... و میدانم، میدانم که هیچ چیز هیچ وقت تمام نمیشود... تمام شبهایی که با هم تا رشت رفته بودیم و تو تا بیست و چند بارش را شمردی و بعد فراموش کردی، نیمکتهای همیشه خیس پارک نزدیک خانهات، دفترچه شعرهایت محمدرضا، دستهای یخزده برادرت و صدای استوار مادرت... هیچ چیز هیچ وقت تمام نمیشود....


  


و من گفته بودم که از صبج پنج شنبه بدم میآید، نگفته بودم... ؟



۱۰ نظر:

یه همشاگردی گفت...

چی شده محمدرضا که اینجور غمگین یاد محمدرضا افتادی ؟ نکنه به مادرش سری زدی ؟ خدا رحمتش کند و بیامرزد

یه همشاگردی گفت...

وه ! چه شبهای سحر سوخته
من
خسته در بستر بی خوابی ی خویش
در بی پاسخ ویرانه ی هر خاطره را کز تو در آن
یادگاری به نشان داشته ام کوفته ام
کس نپرسید ز کوبنده و لیک
با صدای تو که می پیچید در خاطر من :
"کیست کوبنده ی در ؟ "
هیچ در باز نشد
تا خطوط گم و رویایی ی رخسار تو را
بازیابم من یک بار دگر ...
آه! تنها همه جا از تک تاریک فراموشی ی کور
سوی من داد آواز
پاسخی کوته و سرد :
"مرد ! دلبند تو مرد "
.........
.......


شاملو

دریا گفت...

اگه یه بار دیگه گریه کنی ... آی آی آی
مرد که نباید گریه کنه! هیچ فرقی هم نمی کنه ....

... گفت...

فکر می کنم دلم می خواد بازم بخونم ...

محمدرضا گفت...

و چه کسی می داند چه رازهایی برای همیشه بین ما سر به مهر شد ...

سرور گفت...

اندوه گاه و بی گاه سرک می کشد... اندوه انگار هیچ وقت به خاک سژرده نمی شود... اندوه انگار میان خاطره و خنده می آید...

هم میهن گفت...

چه بسیار رازها که بین زندگان سر به مهر شد... و چه کسی می داند ...

خيلي خسته ام! گفت...

و من که می خندم ولی هنوز اشکهایم لیز می خورند ... دلم مي خواد همه چيز هرچه زودتر تموم بشه.

! گفت...

لطفا بنویس ، برای اولین باره که دلم برای نوشته های پر از غم شما تنگ شده
لطفا یه چیزی بنویس

! گفت...

بنویس لطفا