خاک آنجاست که بر پاشنه ات بوسه زده است
خاک آنجاست که زیر قدمت فرش شده است
و همانجاست که بر بستر تو جا داده است
و سرانجام
خاک آنقدر عزیز است که آخر روزی
تن بی جان تو را
من به آغوش امینش به امانت دادم...
می گوید اگر یک بار دیگر ببینم گریه کردی... و من که می خندم ولی هنوز اشکهایم لیز می خورند و نمی داند و هیچ کسی نمی داند لابد که تو هی سرت را برمیگردانی و چند ثانیه سکوت... و بعد چشمهایت را به آن دور می دوزی و محمدرضا... محمدرضا من سرم گیج می خورد تا تمام دور و تو هی تو گوشم کوچه را زمزمه میکنی. من نخوابیدهام. مثل تمام شبهایی که سر تو بر شانهام بود و تا صبح بیدار بودم.
یادت هست محمدرضا خودت گفته بودی که من هم برادرت هستم و بعد باید برادرت، علیرضا را میگویم، آنطور خودش را بیندازد روی بدن سست من و بگوید خوش آمدی و اگر نمی آمدی من چه کار میکردم با این همه تنهایی... و من میلرزم. میریزم محمدرضا.... و من هیچ وقت نمیتوانستم بار سنگیناش را تاب بیاورم و فرو می ریزم و مینشینم همانجا و ... مادرت، مادرت محمدرضا، و من پیش چشماش گریه نکرده بودم تا آن لحظه که قول، قول دادم، قول دادم به مادرت که گریه نکنم... قول دادم ولی نتوانستم، نشد محمدرضا... قول دادم ولی نتوانستم، نشد محمدرضا و همه چیز خراب شد و حامد محکم بر پیشانیاش کوبید...
...
حالا خیلی گذشته است و من گفتم محمدرضا، به همه گفتهام که از پل گیشا بدم میآید... و میدانم، میدانم که هیچ چیز هیچ وقت تمام نمیشود... تمام شبهایی که با هم تا رشت رفته بودیم و تو تا بیست و چند بارش را شمردی و بعد فراموش کردی، نیمکتهای همیشه خیس پارک نزدیک خانهات، دفترچه شعرهایت محمدرضا، دستهای یخزده برادرت و صدای استوار مادرت... هیچ چیز هیچ وقت تمام نمیشود....
و من گفته بودم که از صبج پنج شنبه بدم میآید، نگفته بودم... ؟
۱۰ نظر:
چی شده محمدرضا که اینجور غمگین یاد محمدرضا افتادی ؟ نکنه به مادرش سری زدی ؟ خدا رحمتش کند و بیامرزد
وه ! چه شبهای سحر سوخته
من
خسته در بستر بی خوابی ی خویش
در بی پاسخ ویرانه ی هر خاطره را کز تو در آن
یادگاری به نشان داشته ام کوفته ام
کس نپرسید ز کوبنده و لیک
با صدای تو که می پیچید در خاطر من :
"کیست کوبنده ی در ؟ "
هیچ در باز نشد
تا خطوط گم و رویایی ی رخسار تو را
بازیابم من یک بار دگر ...
آه! تنها همه جا از تک تاریک فراموشی ی کور
سوی من داد آواز
پاسخی کوته و سرد :
"مرد ! دلبند تو مرد "
.........
.......
شاملو
اگه یه بار دیگه گریه کنی ... آی آی آی
مرد که نباید گریه کنه! هیچ فرقی هم نمی کنه ....
فکر می کنم دلم می خواد بازم بخونم ...
و چه کسی می داند چه رازهایی برای همیشه بین ما سر به مهر شد ...
اندوه گاه و بی گاه سرک می کشد... اندوه انگار هیچ وقت به خاک سژرده نمی شود... اندوه انگار میان خاطره و خنده می آید...
چه بسیار رازها که بین زندگان سر به مهر شد... و چه کسی می داند ...
و من که می خندم ولی هنوز اشکهایم لیز می خورند ... دلم مي خواد همه چيز هرچه زودتر تموم بشه.
لطفا بنویس ، برای اولین باره که دلم برای نوشته های پر از غم شما تنگ شده
لطفا یه چیزی بنویس
بنویس لطفا
ارسال یک نظر