۱۳۸۶ اردیبهشت ۱۹, چهارشنبه

 


سپید، همه سهم تو


سیاه‌، همه نصیب من


این همه پیروزی‌‌ات که چه؟


این همه سر گیجه‌ام به کجا ؟


این بازی یک طرف بیشتر ندارد


                   – نمی خواهد -


آی ...!


یک پیاده لابلای تمام رخ‌هایتان محصور مانده،


بازی را بر ما ببخشید لطفاً !


 

۶ نظر:

دریا گفت...

اون پیاده منم، تویی، همه پیاده ان!
رخ من، رخ تو، تمام رخهای عالم به تنهایی اون پیاده لگد می زنه!

سرور گفت...

این بازیها انگار همیشه یک طرف بیشتر ندارند...

رضا گفت...

سياه و سفيد اندازه همن...

اهور گفت...

شعر بسیار زیبایی بود اقای محمد رضا.

راوی یغما گفت...

گفتم : کبوتر ِ بوسه!
گفتی : پَر!
گفتم ‍: گنجشک ِ آن همه آسودگی!
گفتی : پَر!
گفتم : پروانه پرسه های بی پایان!
گفتی : پَر!
گفتم : التماس ِ علاقه،
بیتابی ِ ترانه،
بیداری ِ بی حساب!
نگاهم کردی!
نه انگشتت از زمین ِ زندگی ام بلند شد،
نه واژه «پر» از بام ِ لبان ِ تو پر کشید!
سکوت کردی که چشمه ی شبنم،
از شنزار ِ انتظار من بجوشد!
عاشقم کردی! همبازی ِ ناماندگار ِ این همه گریه!
و آخرین نگاه تو،
هنوز در درگاه ِ گریه های من ایستاده است!
حالا - بدون ِ تو!-
رو به روی آینه می ایستم!
می گویم: زنبور ِ گزنده ی این همه انتظار،
کلاغ ِ سق سیاه این همه غصه!
و کسی در جواب ِ گفته های من «پر!» نمی گوید!
تکرار ِ آن بازی،
بدون ِ دست و صدای تو ممکن نیست!

به راوی گفت...

بی نهایت قشنگ بود

(یه رهگذر)