" روشنی زیادم چیز جالبی نیست. آدم همه چیزو می بینه و همه اونو می بینن. توی تاریکی آدم می تونه خیال کنه که چیزی، جائی، کسی منتظرشه. اما توی روشنائی اصلاً خبری نیست. معلومه که خبری نیست... "*
* شبهای روشن
سعید عقیقی/ فرزاد موتمن
۳ نظر:
!
گفت...
سیاه که بشی...همیشه منتظر آبی رو تو روشنی نمی بینی... اینقدر تو سیاهیها دنبالش می گردی تا...یه روز... یه جا... واسه همیشه... مثل خودت (!) گمش می کنی!
به نظر من هر دوی شما اشتباه می کنید فاصله سیاهی خیابان تا آبی آسمان کمتر از 24 ساعت است واین آبی آسمان است نرم نرمک رنگش را به سیاهی شب می دهد و با خیابان یکی می شود آنچه ببینند غیوران شب بازنگویند به روز ای عجب لاجرم این گنبد انجم فروز آنچه به شب دید نگوید به روز شب که نهانخانه گنجینه هاست در دل او گنج بسی سینه هاست برق روانی که درون پرورند آچه ببینند بر او بگذرند
۳ نظر:
سیاه که بشی...همیشه منتظر آبی رو تو روشنی نمی بینی... اینقدر تو سیاهیها دنبالش می گردی تا...یه روز... یه جا... واسه همیشه... مثل خودت (!) گمش می کنی!
به نظر من هر دوی شما اشتباه می کنید
فاصله سیاهی خیابان تا آبی آسمان کمتر از 24 ساعت است
واین آبی آسمان است نرم نرمک رنگش را به سیاهی شب می دهد و با خیابان یکی می شود
آنچه ببینند غیوران شب
بازنگویند به روز ای عجب
لاجرم این گنبد انجم فروز
آنچه به شب دید نگوید به روز
شب که نهانخانه گنجینه هاست
در دل او گنج بسی سینه هاست
برق روانی که درون پرورند
آچه ببینند بر او بگذرند
تا حالا توی روشنایی برای کسی خبر ساز بودی؟
ارسال یک نظر