امشب
هزار و چهارصد و شصت و سومین شب است
که نگاهم را
زیر آوار پتو خفه می کنم
که ساعت هذیان می گوید
و من کبود می خوابم
که مهم نیست چطور
روی خطوط لیز روزنامه ها
هل می خورم
بالا می آورم تمام تیترها را
که بازی می خورم
از خانه های سیاه جدول
و اسیر می شوم
نبرد سیاه مرکب و سپید کاغذ
سپیدم سیاه می شود
سیاه...
که این خیابان هر روز
جهنمی است که تکرار می شود
آتشی از کف پایم
می میراندم
و دردی لابلای
چروک های خسته ذهنم
گم می شود
و گم می شوم
که...
پ ن :
امشب از پنهان شدنش هراسم گرفته. همین نزدیکیها باشد، کاش...
۵ نظر:
چقدر گفتم اینقدر زیاد فکر نکن...ولی نه! انگار تو فکر نمی کنی...تو خود فکر هستی...
محمد
هی بیقرار!
نگران کدامِ اشتباهِ کوچکِ بیهوا
تو از نگاه چَپچَپِ شب میترسی؟
ما پيش از پسينِ هر انتظاری حتما
کبوترانِ رفته از اينجا را
به رويایِ خوشترين خبر فراخواهيم خواند.
من ... ترانهها وُ
تو ... بوسهها وُ
شب ... سينهريزِ روشنش را گرو خواهد گذاشت،
تا ديگر هيچ اشاره يا علامتی از بُنبستِ آسمان نمانَد.
راه باز ...، جاده روشن وُ
همسفر فراوان است.
برمیگرديم
نگاه میکنيم
اميدوار به آواز آدمی ...!
امشب
هزار و چهارصد و شصت و سومین شب است
که مهم نیست چطور
تکرار می شوم
تکرار می شود
همین نزدیکی است... شاید پشت این شب بوها
سلام چند باری میشه که سر می زنم اما پست جدیدی نمی بینم منتظرم.
ارسال یک نظر