۱۳۸۵ دی ۵, سه‌شنبه

عنوان نمی خواهد

 


میگن تو خدایی...

۸ نظر:

نازنین گفت...

همه میگن بی وفایی می کنی
همه میگن روی اسم تو باید خط بکشم
برم و چشماتو تنها بذارم
همه می خوان که ازت دست بکشم
همشون بهم میگن دیونه ای
نمی دونن تو بهونه منی , نمی دونن تو بهونه منی
نمی دونن تو از آسمون میای
خودشون اهل يك دنيا ديگن
نمي دونن تو بهونه مني

سوری گفت...

از نوشته هات پیداست که خیلی تنهایی.

مریم گفت...

آسمون ابری شده...خدا انگار خوابیده!...انگار از اون بالاها...گریه هامو ندیده!!!!
.
.
.
.
یاد تو هر جا که هستم با منه...داره عمر من و آتیش می زنه!!!!!

نمی دونم گفت...

میگن تو...
چه فرقی می کنه چی بگن!
مهم اینه که نیستی

نیکو گفت...

هله نومید نباشی که ترا یار براند
گرت امروز براند نه که فردات بخواند

یکی که اولین باره اومده گفت...

از دیدن نمره ی حلت به اینجا رسیدم.اصلا به ذهنم هم خطور نمی کرد که شما هم بنویسین!!weblogجالبی دارید.
در مورد این مطلب آخر:نمی گن اون خداست.اثبات شده.خودشم تو سختیا با کمکاش یادآوری می کنه که هست و فقط اون هست.

! گفت...

در حریم عشق نتوان زد دم از گفت و شنید...

رها گفت...

تا بوده همین بوده