۱۳۸۵ آبان ۸, دوشنبه

مستان سلامت می کنند

 


باد سرد از شیشه وارد ماشین می شد و من هنوز سرم درد می کرد. آقای پزشک که چرتش پاره شده بود و زیر لب غر می زد، این بار تاکید نکرده بود که حتماً فقط سه چهارم از این آمپول رو بزن و من خودم می دانستم و ...


ساعت از نیمه های شب گذشته بود. گفته بودم که این چیزا خیلی وقته که دیگه هیچ گوشه ای از ذهنم رو اشغال نمی کنه و جوری وسط حرفهایش می گفتم " مهم نیست " که تکرار کرد: هنوز هم مغروری و هم لجباز و چند تا هم دیگه ... و اطمینان از این که مدتهاست این کلمات دیگر هیچ حسی را درونم تحریک نمی کند.  


سردم شده است، چراغهای ممتد روی پل جلوی چشهایم محو می شوند و سرعت ماشین از صد کیلومتر هم گذشته است. یک صدا که توی ذهنم تکرار می شود :"مستان سلامت می کنند"


_ راستی من هنوز هم می تونم خوشحال باشم که تونستی تو کنسرت ابی باشی، و نگران از اینکه نزدیک صبح رسیدی خونه... _


به نظرت توی این هوا شنیدن پائیز ویوالدی بهتره یا دیدن آبی کیشلوفسکی!


کسی نیست. اینجا باید یک دست باشه که انگشتای نازکش رو بگیره روی دستم و چشاشو ببنده، چند ثانیه سکوت و بعد آروم بگه انرژیت خیلی کم شده، خیلی کم...


اینجا پر است از چراغهای رنگی و من خوابم می آید. کات...


صدای وحشتناک ترمز. چشمهایم را می بندم. یک صدا هنوز هم تکرار می شود ..."مستان سلامت می کنند" 


 

۲۵ نظر:

م ش گفت...

اینجا باید یه دست باشه ... یه دست

مریم گفت...

مرا عهدی است با جانان که تا جان در بدن دارم......؟؟؟؟؟

مویرگ نیلی دستش رنگ باخته....

آذین گفت...

آخه این چه آمپولی بوده که فقط سه چهارمش رو باید میزدی؟!اگه خطرناک باشه که همینطوری دست مردم نمیدنش جانم!

محمدرضا گفت...

کورتن

م.ن. گفت...

رهايي(1)

همين رهايي است
همين:
كه عصر را
كنار سادگی و سايه ای
نسیم را در استکان چاي
شكر كني و سكر
سبك شوي
يله شوي
به تكيه گاه بالشي و در عبور كو چه های خاطره
درنگ را صدا كني
و روزنا مه های عصر را
نخوانده!
گو شه ای رها كني
همين.



رهايي(2)

همين رهايي است
همين كه در خیال
بروید از ستون شانه هات بال
و از زمین این دیار
از این قفس
سبك به نرمی نفس
پرنده ای شوي در آسمان آبی زلال
و هر کجا دلت كشيد بي ملال
به شاخه ي ستاره ای
به گوشه ای كناره ای
نگاه را سفر دهي به بي نهایت زمان بي زوال
به آسمان
به آسمان
به کهکشان...
به بكر نا چریده ها
به ابتدای دشت دشت...
رها شوي از این زمین از این پلشت
همين.
همين رهايي است.

کیمیا گفت...

انسوی لحظه های دروغ, اما.....,انسوی دوستان امشب و هرشب, اما.....انسوی چار راه بوسه و بدرود...اما.... یک واحه ست, زیبا تر از شبان بیابان: یک واحه ,گسترده تر از مرگ, که در ان تنها منم, و راستای باز خیابان: و اهسته, پیش رفتن من در خویش! و سوت ان سکوت که در من می کاود....می پوید......و اسمان ,گریان در من است.و چنگ پر ترنم باران,با زخمه های افتادن,موسیقی ی غریب مرا می نوازد......((مستان سلامت می کنند...

دختر دریا گفت...

تو این هوا فقط می شه "شبهای روشن " دید

مجتبی گفت...

انرژیت خیلی کم شده، خیلی کم...

مسافر گفت...

به قول خودتون :


"گریز ناممکن

و جستن بی حاصل..."

RTUS گفت...

اینجا باید یک دست باشه که انگشتای نازکش رو بگیره روی دستم و چشاشو ببنده، چند ثانیه سکوت و بعد آروم بگه, من تورو ... کاش میفهمیدیم...

نیره گفت...

اقا اجازه .... می گم واحه یعنی چه؟

محمدرضا گفت...

واحه یعنی آبادی کوچک در میان بیابان...

دور افتاده گفت...

کاش از خوشیهات هم برامون میگفتی

...... گفت...

تا حالا فکرشو کردی

چه خوب میشه که یرگردی؟

..... گفت...

می شه واضح تر بگید. کی برگرده؟ من در جریان نیستم!...

محمدرضا گفت...

من هم نیستم !

نیکان گفت...

آبی...

ماژو گفت...

بعضی ها مگه ماشین لباسشویی اند؟

محمدرضا گفت...

اگه تنها تفاوت Fuzzy بودن بود، کاش همه ماشین لباسشویی بودیم !

کتایون گفت...

هنگامی که خوشی فائم به دلیلی باشد ناپایدار است
اگر خوشی قائم به هیچ دلیلی نباشد پایدارو همیشگی است

مریم گفت...

کوچه ی شهر دلم از صدای پای تو خالیه
نقش صد خاطره از روزای دور
عابر این کوچه ی خیالیه
.
.
.
همه روزاش ابریه



اینجا قرار نیست دیگه up date بشه؟؟؟؟؟؟

بنیامین گفت...

سلام محمد رضا ی عزیز / شاد باشی

نیره گفت...

بارون می آد جر جر/پشت خونه هاجر
هاجر عروسی داره /.دمب خروسی داره
هاجرک ناز قندی /یه چیزی بگم نخندی
وقتی حنا می ذاشتی/ابروهاتو ور می داشتی
خالتو سیا می کردی/زلفاتو وا می کردی
.........نیومد به اینجا/نکن اگه دیدی حاشا

وبلاگ آپ شد....(یعنی لطف کن یه سر بزن)

م.ن. گفت...

روبروی آینه که نشستی،
خودت را می بینی.
درنگ جایز نیست
مجنونی که در آستانه ی جنون قلبش،
ذهنش را نیز دیوانه خواهد کرد.

می اندیشی و از فرط اندیشه نابود می شوی!
تنها تو یی که خواهی توانست رنج صورتت را بردباری کنی
تنها تو یی که خواهی توانست بغض قدیمی مدفون شده در گلو یت را
فر یاد زنی.
تنها تو یی که خواهی توانست ز یر درخت راه روی
و پرنده ی مرده ای را که بر زمین اوفتاده
برداری و دیگر بار پرواز را به یادش آوری.
و تنها تو یی که خواهی توانست بدین سان دیوانه شوی
و دوباره مغرور به پا خیزی!


روبروی آینه بنشین،
دوست بدار و آواز بخوان.
آسان باش و سخت
و صدایت را با حسی از آغازین بلور ین صبحدم،
لمس کن.
باور کن،
باور کن
که آب و آینه و موسیقی
خیست خواهند کرد!


روبروی آینه که نشستی،
فقر شکم های بر آمده ی کودکان را
با لبانت می بوسی و
تکلم های ناتوان را
تنگ در آغوش می گیری.

حقیقت دارد!
تو وجود داری و
وجود نداری!
در همه چیز زاده می شوی و
به نقطه ی هیچ و همه چیز می رسی!
تنها،به یاد داشته باش
که آبستن ایده ی هیچ کس نگردی و
هیچ گاه دیگری را برای آن چه که ندارد
به کناری ننهی،
همچون کودکی که عروسکش را!


تجرد ذهنت را می بینی،
یاد بگیر که بر آن شکوه احمقانه ی زندگی
تف بینداری!


بخند،
می خندم،
به دیوانگی ذهن مغشوشم
به خفقان واژه در گلوگاه عاشقم.
بخوان،
می خوانم
کتاب را و آواز را
و تمام شب را می خوانم!


روبروی آینه که نشستی،
در طغیان خاموشی و فر یاد،
می بوسی و نیست می شوی.
در تولد نطفه آغاز می شوی و
در هجرانی صدا می میری.


پس پیشنهادی ساده برای تو:
روبروی آینه بنشین و دیوانه شو!
روبروی آینه بنشین و دیوانه شو

پری گفت...

چه ابر های سیاهی در انتظار روز میهمانی خورشیدند...