۱۳۸۵ مهر ۱۵, شنبه

دور

 


این خیابان های بلند، به تو ختم نمی شود.


خسته ام. هوای شهرتان مسمومم کرده است. به لانه ام باز می گردم. می دانم، حالم خوب نیست. خوب نیستم هیچ. و باز می دانم که تفاوتی هم ندارد. آرام نیستم. یادم می ماند که خدا بنده های ناآرامش را بیشتر دوست می دارد.


خیابان ها مرا به من هم نمی رسانند... صدایی در من تکرار می شود: 


                                                                                        " من دورم "


 


 

۱۳ نظر:

مریم گفت...

ستاره ها نهفتند در اسمان ابری
دلم گرفته ای دوست!
هوای گریه با من
هوای گریه با من




گریه با من...

امید گفت...

نمی دونم چرا احساس میکنم خیلی از آدمایی که دوروبرمن جزیی از اشیا شدن! بلندترین صداشون حتی کوچکترین لرزشی رو تو گوشم ایجاد نمیکنه!
مدتهاست دلم یه نفس عمیق و تازه میخواد که تو قلبم احساس کنم، ولی افسوس که این هوا خیلی گرم و کثیفه!

کیمیا گفت...

راهی بزن که اهی بر ساز ان توان زد....

کیمیا گفت...

شب و ساعت دیواری و ماه به تو اندیشه کنان میگویند:...باید عاشق شد و رفت!چه بیابان هایی در پیشست...

آذین گفت...

از شهر دوری یا از لانه؟!

محمدرضا گفت...

از همه...از خودم...

م.ن. گفت...

آرام هم که باشه؛ خدا خیلی دوستش داره....
و تفاوت داره حتما...

یه نفر گفت...

من دورم ............. دور ، وطن من است!

م.ن. گفت...

طی شد. تمام این خیابان بلند...
من هم قفل را شکستم! نفس می کشم حالا.

مریم گفت...

من برای زنده بودن جستجوی تازه می خواهم
خالیم از عشق و خاموشم... های و هوی تازه می خواهم
.
.
.
آرزوی تازه می خواهم!!!!!!!!!!!!!!!

مریم گفت...

خوشی دل تو زده ، مرد عمل که نیستی پس مجبوری همش با این حرفات افه آدمهای حسابی رو بیای

محمدرضا گفت...

شاید هم حق با تو باشه... آدم حسابی ؟ مریم !!!

مریم گفت...

این مریم ها با هم فرق دارن!!!!

این نظر از طرف من نیست!!!!!!