این خیابان های بلند، به تو ختم نمی شود.
خسته ام. هوای شهرتان مسمومم کرده است. به لانه ام باز می گردم. می دانم، حالم خوب نیست. خوب نیستم هیچ. و باز می دانم که تفاوتی هم ندارد. آرام نیستم. یادم می ماند که خدا بنده های ناآرامش را بیشتر دوست می دارد.
خیابان ها مرا به من هم نمی رسانند... صدایی در من تکرار می شود:
" من دورم "
۱۳ نظر:
ستاره ها نهفتند در اسمان ابری
دلم گرفته ای دوست!
هوای گریه با من
هوای گریه با من
گریه با من...
نمی دونم چرا احساس میکنم خیلی از آدمایی که دوروبرمن جزیی از اشیا شدن! بلندترین صداشون حتی کوچکترین لرزشی رو تو گوشم ایجاد نمیکنه!
مدتهاست دلم یه نفس عمیق و تازه میخواد که تو قلبم احساس کنم، ولی افسوس که این هوا خیلی گرم و کثیفه!
راهی بزن که اهی بر ساز ان توان زد....
شب و ساعت دیواری و ماه به تو اندیشه کنان میگویند:...باید عاشق شد و رفت!چه بیابان هایی در پیشست...
از شهر دوری یا از لانه؟!
از همه...از خودم...
آرام هم که باشه؛ خدا خیلی دوستش داره....
و تفاوت داره حتما...
من دورم ............. دور ، وطن من است!
طی شد. تمام این خیابان بلند...
من هم قفل را شکستم! نفس می کشم حالا.
من برای زنده بودن جستجوی تازه می خواهم
خالیم از عشق و خاموشم... های و هوی تازه می خواهم
.
.
.
آرزوی تازه می خواهم!!!!!!!!!!!!!!!
خوشی دل تو زده ، مرد عمل که نیستی پس مجبوری همش با این حرفات افه آدمهای حسابی رو بیای
شاید هم حق با تو باشه... آدم حسابی ؟ مریم !!!
این مریم ها با هم فرق دارن!!!!
این نظر از طرف من نیست!!!!!!
ارسال یک نظر