۱۳۸۵ شهریور ۲۵, شنبه

درد

 


انبوه سیم‌هایی که به سرم وصل کرده‌اند


خطوط لرزان خیالت را روی صفحه ترسیم می‌کنند.


این روزها


مثل درد در من ریشه کرده‌ای


و وقتی اوج می‌گیری


با یک لیوان آب


و یک قرص


فراموش می‌شوی...


 

۱۱ نظر:

مهدی گفت...

و باز بر میگردی...
دنبال علاجی جاودانه هستم.

یه نفر گفت...

مرغان جسته‌ایم ز صد دام مردوار دامیست دام تو که از این سو مطار نیست
آمد رسول عشق تو چون ساقی صبوح با جام باده‌ای که مر آن را خمار نیست
گفتم که ناتوانم و رنجورم از فراق گفتا بگیر هین که گه اعتذار نیست
گفتم بهانه نیست تو خود حال من ببین مپذیر عذر بنده اگر زار زار نیست
کارم به یک دم آمد از دمدمه جفا هنگام مردنست زمان عقار نیست
گفتا که حال خویش فراموش کن بگیر زیرا که عاشقان را هیچ اختیار نیست
تا نگذری ز راحت و رنج و ز یاد خویش سوی مقربان وصالت گذار نیست
آبی بزن از این می و بنشان غبار هوش جز ماه عشق هر چه بود جز غبار نیست....

مریم گفت...

وقتی فراموشی دیر فرا میرسدو به پیشوازش میروند...

imy گفت...

ای کاش می شد فراموش کنم با یک لیوان آب و یک قرص .

م . ن. گفت...

فراموش!!!...

کیمیا گفت...

همین نزدیکیها....دور شدیم.!!!

تسنيم گفت...

مطمئنی که فراموش میشه؟

.... گفت...

گرفتی ما رو؟...

... گفت...

چرا با خودت رو راست نیستی؟ چرا؟

ماژو گفت...

مرسی از همکاری ات!

مونا گفت...

قشنگ بود!
روراستی همینه که می دونه بذای چی داره این کار رو می کنه.