....آنکه دانست، زبان بست وان که ميگفت، ندانست...
و از آن پس، بسيارها گفتني هست که ناگفته ميمانَد # چون ما ــ تو و من ــ به هنگام ِ ديدار ِ نخستين # که نگاه ِ ما به هم درايستاد، و گفتنيها به خاموشي در نشست # و از آن پس چه بسيار گفتني هست که ناگفته ميمانَد بر لب ِ آدميان # بدان هنگام که کبوتر ِ آشتي بر بام ِ ايشان مينشيند # به هنگام ِ اعتراف و به گاه ِ وصل # به هنگام ِ وداع و ــ از آن بيش ــ بدان هنگام که بازميگردند تا به قفاي ِ خويش درنگرند...
و از آن پس، گفتنيها، تا ناگفته بمانَد انگيزههاي ِ بسيار يافت.
به به باریکلا...قهوه بخورین ...سیگارم بکشین...سر کوچه هم وایسین...سینما هم برین... چه رفیقی... " راستش من همونی و می گفتم که تو ضلع شمال شرقی بود...همیشه گشنه...همیشه معتاد...همیشه منگ... من هم خوبم...:) شما هم که ایشالله بهترین؟"
خدای سکوت دوباره می شکنم زیر ضربه های سکوت توّ کوچ می کنی و من در ابتدای سکوت تو می روی و سوالی بزرگ دارم من چقدر مانده به پایان انقضای سکوت؟ به دست های تهی از گلم تو می خندی و من که می شوم اینبار هم گدای سکوت به حکم حادثه قربانی ات شدم زیبا که اعتراض من نشنود خدای سکوت برای آینه آری بزرگ خواهی شد خدا کند نشوی له به زیر پای سکوت
۱۰ نظر:
....آنکه دانست، زبان بست
وان که ميگفت، ندانست...
و از آن پس، بسيارها گفتني هست که ناگفته ميمانَد # چون ما ــ تو و
من ــ به هنگام ِ ديدار ِ نخستين # که نگاه ِ ما به هم درايستاد، و
گفتنيها به خاموشي در نشست # و از آن پس چه بسيار گفتني هست
که ناگفته ميمانَد بر لب ِ آدميان # بدان هنگام که کبوتر ِ آشتي بر بام ِ
ايشان مينشيند # به هنگام ِ اعتراف و به گاه ِ وصل # به هنگام ِ وداع و
ــ از آن بيش ــ بدان هنگام که بازميگردند تا به قفاي ِ خويش
درنگرند...
و از آن پس، گفتنيها، تا ناگفته بمانَد انگيزههاي ِ بسيار يافت.
عجیب دلم برایش تنگ شده است....تنها خودش میداند...قول داده همین روزها برگردد...روز یا شب فرقی نمی کند....منتظرش می مانم....خدا را می گویم....
تازگی ها با من حرف می زند! یعنی قشنگ مثل آدمی که صدا دارد و کلمه ها را تلفظ میکند و ... حرف میزند! باور میکنی؟
امروز که محتاج توام جای تو خالیست...
فردا که بیایی به سراغم نفسی نیست!
یعنی ممکنه خدا هم دیر برسه؟
برگشته. چروک ملافه های سفید را نمی بینی!؟
به به باریکلا...قهوه بخورین ...سیگارم بکشین...سر کوچه هم وایسین...سینما هم برین...
چه رفیقی...
" راستش من همونی و می گفتم که تو ضلع شمال شرقی بود...همیشه گشنه...همیشه معتاد...همیشه منگ...
من هم خوبم...:) شما هم که ایشالله بهترین؟"
از کی تا حالا سیگاری شده...بعضی موقعها یه چیز میندازد ها....LOL
خدای سکوت
دوباره می شکنم زیر ضربه های سکوت
توّ کوچ می کنی و من در ابتدای سکوت
تو می روی و سوالی بزرگ دارم من
چقدر مانده به پایان انقضای سکوت؟
به دست های تهی از گلم تو می خندی
و من که می شوم اینبار هم گدای سکوت
به حکم حادثه قربانی ات شدم زیبا
که اعتراض من نشنود خدای سکوت
برای آینه آری بزرگ خواهی شد
خدا کند نشوی له به زیر پای سکوت
قرار شد پول بدی. ندادی. دوربین شد موبایل. مگر نمی دانی همه چیز به پول بند است. قهوه و سیگار هم که بخواهی بخری، قرارات با خدا به پول بند است.
جای یه تکه طناب خالی است...
ارسال یک نظر