ساعت چهار است.
من اینجا هستم. زیر نگاه سنگین غول آزادی...
کنار این سربازهای لاغر پلنگ پوش و لیوانهای یکبار مصرف چای در دست...
دست فروشان منتظر با دست های آرزو و تمنا و کیسههای بزرگ بر دوش...
رفتگری که هر شب تمام این خیابان را با جارویش قدم می زند و راننده ای که فریاد میزند: انقلاب ...
و من...
تمام زندگیام را بر کولم دارم. بیست و پنج سال...
دلهره ام می گیرد. هراس شاید...
میدوم...
فرار می کنم.
۸ نظر:
سوختم! بی که دانند زمستان هستم
خسته ی گوشه ی تنهایی تهران هستم ... /
..........
خشکم و خسته .. طراوت بتکان روی تنم
چند سالیست بیابان بیابان هستم...
دلم از شهر .. از این رخوت دلگیر پر است
گر چه دیریست در این مشغله مهمان هستم...
چاره ات این است که کوله را به گوشه ای بیفکنی
بی کوله دویدن آسان تر است!
به نظر من هم این بهترین است
خلاصی از دست همه
فرار
یادم هست آن روزگاران که حداقل هفته ای دوبار سری میزدم به این غول بزرگ... معتادی در ضلع شمال غربی توجهم را جلب می کرد ...
همیشه آنجا بود...همیشه...
هنوز هم هست؟
اشتباه کردم ...به شمال شرقی دقت کن ...خبرش را بده اگر هنوز زنده است...
فرقی نمی کنه.. اونجا هم هست.
بايد اِستاد و فرود آمد
بر آستان ِ دری که کوبه ندارد،
چرا که اگر بهگاه آمدهباشي دربان به انتظار ِ توست و
اگر بيگاه
به درکوفتنات پاسخي نميآيد.
کوتاه است در،
پس آن به که فروتن باشي.
...............زیبا بود...
ارسال یک نظر