۱۳۸۵ مرداد ۲۴, سه‌شنبه

 


ساعت چهار است.


من اینجا هستم. زیر نگاه سنگین غول آزادی...


کنار این سربازهای لاغر پلنگ پوش و لیوانهای یک‌بار مصرف چای در دست...


دست فروشان منتظر با دست های آرزو و تمنا و کیسه‌های بزرگ بر دوش...


رفتگری که هر شب تمام  ‌این خیابان را با جارویش قدم می زند و راننده ای که فریاد می‌زند: انقلاب ...


و من...


تمام زندگی‌ام را بر کولم دارم. بیست و پنج سال...


دلهره ام می گیرد. هراس شاید...


می‌دوم...


فرار می کنم.


 

۸ نظر:

یه نفر گفت...

سوختم! بی که دانند زمستان هستم
خسته ی گوشه ی تنهایی تهران هستم ... /
..........
خشکم و خسته .. طراوت بتکان روی تنم
چند سالیست بیابان بیابان هستم...
دلم از شهر .. از این رخوت دلگیر پر است
گر چه دیریست در این مشغله مهمان هستم...

مهیار گفت...

چاره ات این است که کوله را به گوشه ای بیفکنی

بی کوله دویدن آسان تر است!

یک آشنا گفت...

به نظر من هم این بهترین است

خلاصی از دست همه

فرار

دختر دریا گفت...

یادم هست آن روزگاران که حداقل هفته ای دوبار سری میزدم به این غول بزرگ... معتادی در ضلع شمال غربی توجهم را جلب می کرد ...
همیشه آنجا بود...همیشه...
هنوز هم هست؟

دختر دریا گفت...

اشتباه کردم ...به شمال شرقی دقت کن ...خبرش را بده اگر هنوز زنده است...

محمدرضا گفت...

فرقی نمی کنه.. اونجا هم هست.

کیمیا گفت...

بايد اِستاد و فرود آمد
بر آستان ِ دری که کوبه ندارد،

چرا که اگر به‌گاه آمده‌باشي دربان به انتظار ِ توست و

اگر بي‌گاه


به درکوفتن‌ات پاسخي نمي‌آيد.



کوتاه است در،
پس آن به که فروتن باشي.

محبوبه نجاتی گفت...

...............زیبا بود...