۱۳۸۵ خرداد ۲۶, جمعه

بی رنگ !

 


آرتیموس به همه مشتریانش لبخند می زند،


سپید مثل پیراهنش


دختری که آن گوشه نشسته صورتی می خرد


و پیرمرد همیشگی


که پشت دود خاکستری سیگارش پنهان می شد


امروز کمی دیر کرده است


 


سبز تصویر تو روی دانه های سیاه قهوه ... !


و من


خیره به مویرگ نیلی دستت


رنگ می بازم


 

۴ نظر:

مریم گفت...

رنگ نباز....

پانیذ گفت...

درود....یک نفر هر روز / لا به لای خوابهایت/ خودش را گم می کند شاید/ .....شاید بالباسی سپید/ و پشت دود خاکستری سیگار/دیر اما نه .....دیر نه / ( چند بار خوندم تا فهمیدم ) به روز و بهروز باشید. بدرود .

بنیامین گفت...

به اون پیرمرد بگو هافتم .

زهره گفت...

قسمت دومش چقد تازه بود