حالا ساعت چند سال گذشته است و فراموش کرده ای که از انتظار هم بدم می آید شاید ...
۶ نظر:
.....
گفت...
شبها که در انتظار تو هستم ،ستارگان مراسرزنش می کنند،پرندگان مرا زودباور می خوانندکه خواب خوش شب را برای دیدن تو برخوذ خرام می کنم . ولی من به آنهامی گویم تومی آیی . من تا صبح به انتظارمی نشینم . حتی پلک هم نمی زنم .عاقبت صبح می شود وکسی گلدانها را آب می دهد و پرندگان را از شاخه ها به پرواز وا می دارد ولی نه تو آمده ای نه کسی دیگر......
.......بدان که من به سوی تو بازنخواهم گشت . تو بیدار می نشینی تا انتظار، پشیمانی بیافریند . بگذار تا تمام وجودت تسلیم شذگی را با نفرین بیامیزد ،زیرا که نفرین ، بی ریاترین پیام آور درماندگی ست .
۶ نظر:
شبها که در انتظار تو هستم ،ستارگان مراسرزنش می کنند،پرندگان مرا زودباور
می خوانندکه خواب خوش شب را برای دیدن تو برخوذ خرام می کنم . ولی من به آنهامی گویم تومی آیی .
من تا صبح به انتظارمی نشینم . حتی پلک هم نمی زنم .عاقبت صبح می شود وکسی گلدانها را آب می دهد و پرندگان را از شاخه ها به پرواز وا می دارد ولی نه تو آمده ای نه کسی دیگر......
.......بدان که من به سوی تو بازنخواهم گشت . تو بیدار می نشینی تا انتظار، پشیمانی بیافریند . بگذار تا تمام وجودت تسلیم شذگی را با نفرین بیامیزد ،زیرا که نفرین ، بی ریاترین پیام آور درماندگی ست .
وقتی جهان را تکه تکه می کنم تا بشناسم اش. آنگاه می بینم در زندانی از مکان و زمان گیر افتاده ام.
ها ای واحه که وگوی یعنی چه؟؟
سلام
خوبی؟
میشه منظورت را از این عکس تو وبلاگت برام بنویسی؟
متن نوشته هات جالب.
از فهمیدن منظورت خوشحال می شم
فعلاُ
آشنای غریبه
حرفهایی که می شد واست گفت ، گفتم... خوندی ؟
ارسال یک نظر