نمی دانم چند ساعت دیگر ... چهار یا شاید پنج ساعت دیگر، دور می شوی، خیلی دور... مثل همه آنهایی که توی این همه سال دور شده اند و مثل همه آنهایی که بعد از این...
چشمهایت را که ببندی، فقط چند ساعت دیگر زیر همین آسمان، گوشه دیگر از این کره گِرد... اما...اما یادت هست که
روزی برایت نوشته بودم
چه فرقي ميكند كه در كدام سرزمين و كدام قاره به خورشيد آسمانهايمان خيره ميشويم، روزي تمام اينها در لحظهاي از ذهنت عبور ميكند و شايد آن روز تنها خوب بودن، تنها در «لحظه» خوب بودن، تنها شاد كردن و آزادانه لبخند زدن چاره ثانيههامان باشد ..
کاش امشب لبخند بزنی. مثل همیشه که همه چیز را پشت لبخندت پنهان می کردی و می کنی ... نمی خواهم با کلمات بازی کرده باشم، می دانم ... خوب می دانم هیچ حرفی نیست که برای همین لحظه ات باشد ...
به خدا می سپارمت، همین .
۴ نظر:
به خدا می سپارمت همین!
در مورد پست قبلیت هم... چرا همیشه همینطوره... همیشه همینطوره!
هاه!
...
برداشت زیادی می شه کرد؟
کمی با کلمات بازی کردن گاهی ......
خوبی؟
... و تنها برای این این لحظه نیست که به خدا میسپارمت....
ارسال یک نظر