۱۳۸۵ اردیبهشت ۱۱, دوشنبه

بهار

  


این روزا اصلا شبیه اون بهار هایی نیست که تو کتابامون بودن ، بهارهایی که خلاصه می شدند تو یک درخت پر از شکوفه با یه عالمه گلهای ریز سفید و زرد. بهارهایی که ازشون حرف می زنی، ...  این روزا اینجا اصلا قشنگ نیست. هوای اینجا بوی طراوت و تازگی نداره، بوی نفرت میده ، بوی تهوع...


اینجا سبز نیست، تا چشم می بینه سیاهه، سیاه سیاه ...


اینجا هیچ چیزی جاری نیست، حتی زندگی...


بانوی گل و سبزه !


شما بخند، به جای تمام لبخند هایی که .... به من نگاه مکن...


 


بهار موسم گل نیست


بهار فصل جدایی و بارش خون است


بهار بود که رویید لاله از دل سنگ


بهار نیست موسم خرمن.


بهار بود که درد مرا درو کردند.


بهار نقطه آغاز هیچگاه بود.


بهار نقطه فرجام بی سرانجامی است


بهار بود که گهواره گور یاران شد


من از تعهد گهواره ها و گورستان


غمین و خونینم


اگر چه می دانم


که نیست تجربه هرگز تمامت معیار.


به من نگاه مکن،


ز لاشه ام بگذر.


چهار تاول چرکین


        چهار جیب بزرگ


بدوز بر کفن ات،


سکوت کن، بگذر.


وگرنه این تو و این من،


وگرنه این تو و این مرزهای ویرانی


بهار بود که من ماندم و پریشانی


به من نگاه مکن.*


 


* نصرت رحمانی


 


 


 


 


 


 

۸ نظر:

تسنيم گفت...

سلام. حالت چطوره؟ پیداست خوب نیستی.

تسنيم گفت...

من چه کار میتونم بکنم برات جز دعا؟

f گفت...

بابا شما که دکترا قبول شدین, شما دیگه چرا؟ چون شیرینی ندادین این احساس رو دارید! (;

متی گفت...

"آن گاه که تو در کنارم نیستی...

شب یا روز
کدام یک بهتر است؟
چه بگویم
اما می دانم که:
هر دو بی ارزشند
آن گاه که تو در کنارم نیستی. "

بانوی گل و سبزه گفت...

ای کاش می دونستی که" و ما ارسلناک الا رحمه للعالمین" آن وقت از هیچ کس و هیچ چیز گله مند نبودی!!!!!

رضا گفت...

می بینم که دکترا قبول شدی بی شیرینی!

مریم گفت...

...مثل زمستون تو حسرت بهاری...

محبوبه گفت...

بهار همیشه بهاره...از خودت که جدا شی میبینی تو بهارو یه جور دیکه کردی و اون وقت روی بهار lable ميزني