۱۳۸۵ فروردین ۲۴, پنجشنبه

من سالهاست می گریم

                                          


من سالهاست


درون یک تنهایی


درون یک ابهام


زندگی می کنم


 


من سالهاست خواب می بینم


خواب می بینم کسی آمده است


در هاله ای از تردید


نیمرخ مهتاب را ترسیم می کند


 


من سالهاست می گریم


روی شانه خسته خاطرات


خواب می بینم


کسی  از میان انگشتانم عبور می کند


از گونه هایم می گذرد


 – بندرگاهی که بوی تلخی میدهد-


 


خواب می بینم


از گلهای قالی می گذرد


و در لحظه های هیچ


روی گلها سر می خورد


 


من خواب می بینم و کسی نیست


من اینجا مانده ام


با انگشتانی لرزان


گونه های خیس


گلهای خشک قالی


و ابهامی دیگر


 


۱۰ نظر:

پرویز گفت...

salam
matalebe weblogetoon kheyli khondaniye
movafagh bashin
ya hagh

حامد گفت...

گریه هایم را برای سجده نگه می دارم !

ye nafar گفت...

mahtab che sheklie? khoshgele??.....

مریم گفت...

نازنین!جامه ی خوبت را بپوش.
عشق ما را دوست می دارد

متی گفت...

راه را، نمي دانم كه؟، نشان ام داد. به سمت اش مي رفتم؛ حال آن كه پشت اش به من بود. شناختم اش؛چرا كه چيزي فراتر از بشر مرا به سمت او مي برد. دستان اش را به گرمي فشردم و او نيز.
…تجربه ام از آغوش اش از مرز روياها فراتر نمي رود. در كنارش ايستاده بودم و مي توانستم بخوبي احساس كنم كه قلب بزرگي در سينه اش مي تپد.
و يك بار هم دستانم را ،بي ترديد، به سمت اش دراز كردم؛ مرا از زمين جدا كرد بدان سان كه در رويايم …و اين بار نزديك تر در كنارش ايستاده بودم. مهرباني اش حمايت ام مي كرد. خدا بود در انگشتان ام و انگشتان اش و دو موجودي كه با هم بسيار آشنا ولي بيگانه بودند. و جز به شرمساري به چشمان اش خيره نشدم و بسيار غمگين شدم آنگاه كه سنگيني اندوهي بزرگ را در آن ديدم.

banafshe گفت...

to arezooye bolandy o daste man kootah !!!!!!

سوده نگین تاج گفت...

به سراغم نمی یای ؟

رضا گفت...

جدا اگه اینطور باشه می بایستی سالها پیش بیناییت رو از دست میدادی!!!

کیمیا گفت...

پارع ای وقتها...دلتنگ و سرشار از حس بودن و نبودن...تمام اسمان مهتابی را می گردی...و باز نگاع میکنی به اسمان و تنها یک ستاره از همه فانوسهای شهر ....ان بالا بالا ها....روشنترین است.عشق همان چلچراغ است.و تنها عاشقان اهل رنج اند.

محبوبه نجاتی گفت...

خوب مینویسید...