حلقه در حلقه زلف تو مرا مجنون کرد
دشنه در دشنه مژگان تو، دل را خون کرد
شعله در شعله نگاهت همه جانم سوزاند
خنده در خنده تو، چشم مرا جیحون کرد
پرده در پرده ساز قدمت، راهم زد
بند در بند کمندت همه را افسون کرد
جام در جام لبانت غم دل از سر برد
قند در قند زبانت عطشم افزون کرد
بیت در بیت غزل از رخ تو حیران است
سکه در سکه ناز تو مرا قارون کرد
خار در خار فراقت گل جانم پژمرد
صبر در صبر، مرا عقل ز سر بیرون کرد
باز کن چشم پر از فتبه و نیرنگت را
بنگر داغ غمت با دل زارم چون کرد*
* محمدرضا
۱۷ نظر:
مترسکی را می مانم که در یک باغ خزان زده اسیرم .کلاغهای زشت و سیاه بی رحمانه می درندم. باد با تازیانه هایش بر سر و رویم میزند و جسم بی روحم مظلومانه می شکند . نور رعد چشمان بی نورم را به یکباره پر نور می کند و آنگاه صدای برق به یکباره به من می فهماند که شب سردی را پیش رو دارم
وبلاگ خوبی داری!
به وبلاگم سر بزنی ممنون می شم!!!
آهنگ من رو چرا عوض کردی ؟؟
بنگر داغ غمت با دل زارم چه کرد ؟؟ کاشکی در مورد همه همینجوری بود ...
پسر خوب مینویسی
باید چند بار دیگه بخونم ... حسش سخته ... ماله خودته یه فکر دیگه سخت میفهمش
مرغ دل در قفس سينه چه خوش مینالد
آه از اين ناله که صد قافله را دلخون کرد ...
خار در خار فراقت گل جانم پژمرد ..
پ.ن:تو بزرگ باش! کسی که بخیل نیست پسر!:)
سلام دوست عزيز چه وبلاگ قشنگی داری خيلی توپس يک سر هم به وبلاگ درپيتی من بزن خوشحال ميشم راستی نظرت رو در باره ی تبادل / لينک / لگو / بنر / بگو خوشحال ميشم قربون تو دوست عزيزم با اين بلاگ توپش. امراهLLL
همه روزا خوبن.همشون عالین.همشون قشنگن. ما آدما خیلی کارا بلدیم بکنیم.من
و تو نباید شببیه هیچ باشیم.فقط یه هیچه که اوج خودشو گم میکنه.نه.ما گم نشدیم ...لالایی های مادرت رو به یاد بیار....نذار کسی غمگین باشه نذار کسی منتظر باشه...نذار کسی سرگردون باشه.ما میتونیم. فقط باید چشمهامونو لبریز کنیم و تصویر های غمگینو بهم بزنیم، توی تاریکی همدیگرو صدا کنیم ،مهتاب رو ببین که شبها چه بی ادعا میباره.مهتاب شو.
از اینکه به وبلاگم سر زدی یه دنیا ممنون!!
خوشحال می شم اگه با تبادل لینک موافقت کنید!
سلام.
برایم نوشته اید که بازمی گردم اگر درست شناخته باشید. ببخشید که نگرفتم. یعنی چه؟
:)
منتظرتم
عزیزسلام.....گفت و گوی اختصاصی "ناما جعفری" با جسد "منوچهر آتشی" در یک روز بارانی...
به تشییع جنازه ی "منوچهر آتشی" خوش آمدید
لطفاً
گیلاس های چیده شده را
همین جا آویزان کنید
چشم های ما
گیلاس های تازه می خواهد
(البته گندم هم می خواهد / شکممان!!) گریه اگر بگذارد.......به امید دیداری دوباره
گفتم ببینمش مگرم درد اشتیاق ساکن شود // بدیدم مشتاق تر شدم .
گفتم ببینمش مگرم درد اشتیاق // ساکن شود بدیدم و مشتاق تر شدم
او را خود التفات نبودش به صید من // من خویشتن اسیر کمند نظر شدم
تا رفتنش ببینم و گفتنش بشنوم // از پای تا به سر همه سمع و بصر شدم
عرصه ی سخن ، تنگ است. عرصه ی معنی فراخ است
از سخن پیش تر آ ، تا عرصه بینی ، و فراخی بینی (شمس تبریز)
.. باید بخونم بشنوم ببینم بو کنم .. وقت تنگ می شه
......................................................................یا حق
سلام دوست عزيز شعر زيبايي بود براتون آرزوي موفقيت ميكنم اين ورا هم بياين خوشحال ميشم...
زیبا و خواندنی.به قبیله شرمساری هم بیایید.
خيلي زيبا بود محمد رضا.
منتظرم.
این بلاگ نمیخواد آپدیت شه ؟؟
اين روزها در ورای يك لبخند مسكوت پنهان مانده ام/ اين نقاب چقدر برازنده من است / چه مضحكانه خود بي گناهم را باخته ام ... تو فهميدي كه من چه تنهايم .... *دختر آبان* به روز شد منتظر قدمت هستم نازنين.. يا حق.
ارسال یک نظر