۱۳۸۴ آذر ۵, شنبه

لای لای ...

 آنقدر پشت این پنجره نشستم و به این چراغ زل زدم که هوا روشن شد. هر چی می خوام به هیچی فکر نکنم ولی بازم نمی شه. خودت هم می دونی که نمی شه. دلم تنگه، دلم واسه همه چیزهایی تنگه که نمیدونم تو تاریکی کدوم پس کوچه گمشون کردم . بگذریم . دلم بدجوری واسه یه لالایی تنگ شده . یه لالایی که با صداش این سر سنگین رو بذارم رو سختی زمین و فراموش کنم که این روزها چقدر کند و سنگین می گذره، یک لالایی که باهاش این چشمهای خسته رو ببندم و خوابم ببره ...  لای لای ...  من سردمه، لای لای...   سرم داره بد جوری می چرخه، لای لای ... دستام چرا می لرزه، لای لای ... دارم این زندگی رو بالا می آرم ... لای لای ... من خوابم می آد . لای لای ... خسته شدم، لای لای ... لای لای ...


 

۴ نظر:

حسام گفت...

به یادگار نوشتم خطی ز دلتنگی ... به روزگار ندیدم رفیق یکرنگی
تیکه دومش رو خودم اومدم :)

مریم گفت...

barg khaste az derakht,too ye bahar baz barmigarde?midooni chera?
chon delesh vase aghooshe garm derakht tang mishe va mifahme khake zemestoon kheili sarde!

سوده نگين تاج گفت...

منتظرتم محمد رضا ي عزيز.

سوده نگين تاج گفت...

دلم براي خودم تنگ است .
روزگار دوري من زيستم.