۱۳۸۴ آبان ۲۶, پنجشنبه

 واحه، آبادی کوچک در بیابان


 


و ديگر جوان نمی‌شوم


نه به وعده عشق و نه به وعده چشمان تو


و ديگر به شوق نمی‌آيم


نه از بازی باد و نه از رقص گيسوان تو *


   

۹ نظر:

اینجانب گفت...

سلام وبلاگ بسیار زیبایی داری
امیدوارم تو زندگی هم موفق باشی
با ارزوی موفقیت برای تو
به اینجانب هم یسر بزن
بای

حسام گفت...

حالا زیاد نا امیدانه هم فکر نکیم ... ولی متاسفانه حرف درست همینیه که میگی. آدم به یه سنی که میرسه دیگه بزرگ میشه هیچیم عوضش نمیکنه ! نمیخوام بزرگ شم :(

یه دوست ... گفت...

همون روز که صورتت رو تو دستات گرفتی و من رفتم و باز برگشتم و دیدم هنوز صورتت رو تو دو تا دستت گرفتی... همون روز که آرزو کردم کاش به جای دستات شونه هات بلرزه ... همون روز که باید حرف می زدی و نزدی ... که باید داد می زدی و نزدی ... همون روز با چشای خودم دیدم که خدا چطور داره یکی از بهترین آدماشو پیر می کنه ... کاش می تونستم به جای اون همه خوبیت به جای اون همه برادریت واست کاری بکنم تا همیشه اینطور شرمنده اون نگاه عجیب نباشم ...

نیکان گفت...

پشت کدام غفلت نا بهنگام پنهان شده ای // تا من از راه نرسیده // بترسانی ام
//بمیرانی ام از لذت غفلت // که ناگهان // به وجود آمده ایم !
نیکان
یا حق

خشایار گفت...

سلام یعنی خداحافظ...

هدا گفت...

خلاص !

زبان مادری گفت...

پشیمون میشییاااااااااااااااااااا
سلام:)

محمدرضا گفت...

من که راست ایستاده ام

بگذار بد جوری نگاهم کنند

همه این دیوارهای کج ...

آزاده گفت...

دیگر من هم جوان نخواهم شد
نه با نفس گرم مسیحایی تو
و نه با طلوع عشق دیگر